رویدادها

مخالفت با سوسیالیسم; حماقت است. «در مصاحبه با روزنامه همدلی» ۱ آبان ماه ۱۳۹۶

حامد داراب- دکتر جواد مجابی، یکی از بازماندگان ماجرای «اتوبوس ارمنستان» در سال ۱۳۵۷، چهره‌ای فعال در عرصه هنر و ادبیات، که همین ۲۲ مهر گذشته ۷۸ ساله شد، خالق ۲۷ مجموعه شعر، ۱۱ رمان، دو مجموعه داستان کوتاه، هشت مجموعه داستان طنز، ۱۵ اثر تحقیقی و تحلیلی، سه کتاب گفت‌وگو، شش داستان کودک، پنج نمایش‌نامه، دو فیلم‌نامه بلند و یک سفرنامه، و بیش از ۱۰ جلد کتاب دیگر، که به گفته خودش در «اداره سانسور گروست». چهره‌ای که پس از هجرت از قزوین (زادگاهش) به تهران، در آن سال‌های شور و هیجان و مقاوت و مبارزه، اواسط دهه ۱۳۳۰، توانست به واسطه کار روزنامه‌نگاری با برجسته‌ترین چهره‌های فرهنگی و ادبی ارتباط بگیرد و این ارتباط را بلندمدت حفظ کند. همین نشستن‌ها و برخواستن‌ها اکنون از او کتاب تاریخی از خاطرات گفتنی و ناگفته رقم زده است، او شاهد زنده نسلی از نویسندگان و هنرمندان است که آرمان‌خواهانه و به امید آینده‌ای بهتر، در اعتلای فرهنگ نشستند. امیدی که به‌زعم بعضی ناامید گشت و به باور بعضی دیگر، به سطح عمومی اندیشه در جامعه ایرانی افزود. مجابی به اعتبار تجربه زیستی فراخ خویش که گستره‌اش از تحصیل در دانشکده حقوق، تا دکترای دانشکده اقتصاد و کار حرفه‌ای ادبیات در کنار شاملو و دیگرنام‌داران این عرصه را دربر می‌گیرد؛ اندیشه انتقادی و نگرش تحلیلی قابل‌تاملی یافته است؛ طرفه آنکه کوشش شخصی و ممارست خودش نیز در تحقیق و پژوهش، بر عمق این اندیشه انتقادی افزوده؛ او اگرچه در میان خیل بزرگ هوادارانش، منتقدانی نیز دارد که شعرش و یا طنزش را، با دیدگاهی دیگر می‌بینند؛ اما همه افراد در تحسین و تایید کار تحقیقی‌اش یک‌صدا هستند. پیرمرد خوش‌سخن، آرام و با آراستگی یگانه و همیشگی‌اش من را پذیرفت، گربه‌اش «خاتون» نیز در مصاحبه شرکت داشت، با او به بهانه ۷۸ سالگی و نشر دو کتابش که چندین سال در انتظار اجازه انتشار مانده بودند؛ (و نمی‌دانم در اینجا چرا باید برای نشر کتاب از کسی اجازه گرفت؟) به گفت‌وگو بنشینیم.

ادامه گفتگو را در این آدرس ملاحظه بفرمایید.

سرزمین حافظ و ادعای شاعر بودن در مصاحبه با روزنامه شهروند ۷ آبان ماه ۱۳۹۶

من هر روز چند ساعتی را برای شعر نوشتن وقت می‌گذارم و در مدت نوشتن بارها کلمات را بالا پایین می‌کنم تا آنچه در ذهنم است، شکل بگیرد و شعر‌ها موسیقی بیرونی و درونی خود را بیابند. برای مثال اگر امروز چهار شعر بنویسم، تمام تلاشم این است که با تغییرات موجود شعرها دارای یک ساختار مشخص باشند. همچنین من شعرها را چند ماه بعد دوباره مورد بازبینی قرار می‌دهم تا تغییرات مورد نیاز انجام شود. بعد از آن در زمان انتشار نیز مجددا بررسی می‌کنم، یعنی ویراست نهایی نمونه چاپی کتاب را نیز مورد بررسی قرار می‌دهم تا ایرادی وجود نداشته باشد.

برای مطالعه تمام مصاحبه به این آدرس مراجعه نمایید.

 

 

فقط صلح، آرامش، زیبایی و انسانیت برای ما لازم است. «تئاتر شوایک»

گروه نمایش «شوایک سرباز ساده دل» به کارگردانی حمیدرضا نعیمی، شب گذشته ۲۴ مهر ۱۳۹۶، بعد از اجرای این نمایش، زادروز ۷۹ سالگیِ جواد مجابی را جشن گرفتند.

حمیرضا نعیمی و جواد مجابی در پشت صحنه تئاتر شوایک و کیک تولد سالروز دکتر مجابی


به گزارش خبرنگار ایلنا، گروه نمایش «شوایک سرباز ساده دل» به کارگردانی حمیدرضا نعیمی، شب گذشته ۲۴ مهر، بعد از اجرای این نمایش، زادروز ۷۸ سالگیِ جواد مجابی را جشن گرفتند.

مجابی در این شب، درباره‌ی این نمایش نظرش را ابراز کرد و گفت: معتقدم که این نمایش‌نامه، درست به موقع، و با توجه به نیاز مخاطب، در بهترین شکلی که ممکن بود، اجرا شد. این تئاتر، تراژدی جنگ را به صورت کمیک مطرح می‌کند. با توجه به این نکته که هر تراژدی در نهایت، تبدیل به کمیک می‌شود. «شوایک سرباز ساده دل»، اجرای دقیقی از یک فاجعه‌ی انسانی بود که آدم‌ها دشمنان‌شان را می‌کشند و سپس خودشان را نیز می‌کشند. تفهیم این موضوع با دقت و ظرافت، در دورانی که مسئله‌ی اساسیِ دنیا و منطقه‌ی ما جنگ و خشونت است، کار بسیاری ارزنده‌ای است که آقای نعیمی و دوستان‌شان انجام داده‌اند.

این نویسنده و شاعر افزود: اهمیت نمایش «شوایک سرباز ساده دل»، در این است که در فضای گروتسکی که ترکیبی از فاجعه و مضحکه است، به ضد خشونت‌های رایج و جاری این عصر می‌پردازد و به همه‌ی ماها که در سالن نمایش هستیم یک‌بار دیگر به دقت یادآوری می‌کند که آنچه برای جوامع ما لازم شمرده می‌شود، صلح و آرامش و زیبایی و انسانیت است و هر چیزی که جز این باشد، فقط برای تأمینِ منافعِ سرمایه‌داران و ستم‌گران است.

او در پایان با اشاره به اجرای هماهنگ بازیگرها و دقت عملِ کارگردان، افزود: همه‌ی بازیگر‌ها در سطح عالی اجرا کردند و آنچه مهم است هماهنگی بین تمام سطوحِ نمایش است که دقت کارگردان را نشان می‌دهد. به گمانم نویسنده و کارگردان این نمایش، توانسته یکی از بهترین اجراهایی که ممکن است از این اثر که بارها و بارها اجرا شده و در تمام دنیا مخاطب داشته را برای مخاطب ایرانی عرضه کند. ظرافت این اجرا در هماهنگی کل کار با هم بود که فقط چند نفر دیده نمی‌شدند و بقیه در سایه قرار نمی‌گرفتند. همه‌ی بازیگرها، در زیر یک نور تابان بودند و پیام خودشان را با قدرت منتقل کردند.

منبع: ایلنا

بازدید دولت‌آبادی و مجابی از پروژه بازسازی خانه موزه سیمین و جلال

بازدید دولت‌آبادی و مجابی از پروژه بازسازی خانه موزه سیمین و جلال

به گزارش هنرآنلاین به نقل از روابط عمومی شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران، محمد حسین دانایی، خواهر زاده جلال آل احمد ضمن بازدید از قسمت‌های مختلف خانه جلال و سیمین دانشور ، با انتقاد از تأخیر در روند تکمیل این پروژه، گفت: خوشبختانه طی  سالهای ۹۵ و ۹۶ شاهد تسریع در مراحل مرمت و بازسازی پروژه هستیم.
وی با تقدیر از دست اندرکاران در مراحل مرمت و بازسازی پروژه، بیان داشت: بر اساس استانداردهای بین المللی مرمت خانه موزه سیمین و جلال انجام شده است.
در حاشیه این بازدید محمود دولت آبادی نیز که به همراه دیگر هنرمندان و نویسندگان از خانه موزه سیمین و جلال بازدید می‌کردند، از ناشران خواست برای تبدیل این پروژه به نهادی زنده در عرصه ادبیات کشور نسخه ای از کتاب‌های ادبی خود را تقدیم کتابخانه این مجموعه کنند.

جواد مجابی نیز در حاشیه این بازدید افزود: با مدیریت هیات امنایی می‌توان به بهترین نحوء از پروژه بهره برداری کرد.

منبع: هنرآنلاین

۱ آبان ماه ۱۳۹۶

بیست و دوم مهرماه زادروز استاد جواد مجابی در مصاحبه با ایبنا

جواد مجابی در مصاحبه با ایبنا به مناسبت هفتاد و هشتمین سالروزش

جواد مجابی، متولد بیست و دوم مهرماه ۱۳۱۸ در شهر قزوین، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و هنرهای تجسمی، نقاش، طنزپرداز و روزنامه‌نگار ایرانی است. زادروز مجابی بهانه‌ای شد تا به سراغ عکس‌های گرفته شده از وی در خبرگزاری کتاب برویم و منتخبی از آنها را در قالب یک گزارش تصویری منتشر کنیم.

عکس از جواد رحیمی خبرگزاری ایبنا

نگران انتشار انبوه کتاب‌های ضعیف نباشیم

مصاحبه جواد مجابی با خبرگزاری ایبنا

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)،‌ شهاب دارابیان: جواد مجابی شاعری است که شاهد دعواهای ادبی در دهه ۳۰ و ۴۰ بوده، قد کشیدن شعر نیمایی را در دهه ۴۰ دیده است و خود در آن دوره در کنار شاعران بزرگی مانند شاملو به سراغ تجربه‌های جدید رفته است. او در همان سال‌های ابتدایی فعالیت‌های ادبی‌اش تلاش کرد تا نگاه رمانتیک حاکم در شعرهای آن دوره را کنار بگذارد و به سراغ تجربه‌های جدید برود؛ تجربه‌هایی که روزبه‌رو پخته‌تر شد و باعث شد که نامش در میان افراد تاثیرگذار ادبیات معاصر ثبت شود. انتشار ۲۶‌امین مجموعه شعر او بهانه‌ای شد تا به سراغ این چهره مطرح ادبیات برویم و با او درباره دنیای شعر و شاعری به گفت‌وگو بپردازیم.
“من و امثال من سال‌هاست که مشغول شعر سرودن هستیم اما به راستی در سرزمینی که مولوی، حافظ، سعدی و صائب شاعران آن بوده‌اند، چطور یک نفر می‌تواند ادعای شاعر بودن داشته باشد. واقعیت این است که در کنار چنین بزرگانی ادعای شاعری جرائت می‌خواهد.”
“گاهی اوقات ما فکر می‌کنیم که شعر یا داستان خیلی خاصی نوشته‌ایم اما اگر می‌توانستیم ادبیات جهان را کامل مطالعه کنیم قطعا متوجه می‌شدیم که قبل از ما یک نفر در این کره خاکی به این موضوع پرداخته است و بعد از ما نیز کسی به این موضوع می‌پردازد.”
“جواد مجابی گفت: من متوجه برخی نگرانی‌های دوستان شاعر و نویسنده درباره انتشار آثار ضعیف نمی‌شوم و نمی‌دانم که چطور انتشار یک کتاب ضعیف می‌تواند به ادبیات لطمه بزند. به اعتقاد من انتشار انبوهی از آثار پرت و پلا در یک دوره نمی‌تواند لطمه‌ای به ادبیات بزند.”
“من نگران نیستم؛ چراکه از بین ۱۶هزار شاعری که در حال حاضر کتاب منتشر کرده‌اند، شاید نام پنج نفر ماندگار شود.”
“به اعتقاد من انسان همواره باید علیه هر چیزی، حتی خودش طغیان کند. این فکر انسان را نجات می‌دهد. هنرمندی که طغیان‌نگر نباشد و دائما از خودش تعریف کند از خودش جا می‌ماند.”
“قبل از انقلاب روشنفکران برای بیان دیدگاهشان به سراغ شعر آزاد رفتند و همین قشر بعد از انقلاب تفکراتشان را در قالب رمان به جامعه عرضه کردند. این امکان نیز وجود دارد که تفکرات این افراد به زودی در قالب سینما مطرح شود.”

منبع: خبرگزاری ایبنا

سخنرانی دکتر مجابی در ۷۳ مین زادروز استاد محمدرضا شجریان

جواد مجابی در تولد ۷۳ سالگی استاد شجریان

دکتر مجابی در این جلسه با پاسداشت زحمات و فعالیت های هنری استاد شجریان گفت: استاد شجریان در طول و عرض تاریخ ایران دویده، حتی راه نرفته، با انرژی فعال دویده. این مراسم در تاریخ اول مهرماه ۱۳۹۲ به همیت سایت موسیقی ما برگزار شد.

منبع خبر: وبسایت موسیقی ما

منبع فیلم: کانال جواد مجابی در وبسایت آپارات

افتتاح نمایشگاه نقاشی و مجسمه امیر محمد قاسمی زاده

جواد مجابی و امیر محمد قاسمی زاده در مراسم افتتاح گالری نقاشی و مجسمه در کویین سنتر الاهیه

نمایشگاه «نقاشی و مجسمه» امیرمحمد قاسمی زاده روز سه شنبه ۱۴ شهریورماه ۱۳۹۶ افتتاح و آیین جایگذاری نخستین «درخت سفیرِ سبزِ مهربانی»، به همت روزبه نعمت الهی برگزار شد. نمایشگاه نقاشی و مجسمه  امیرمحمد قاسمی زاده ترکیبی از آثار دوره های مختلف است که بخشی از آن (دانته و دیگران و مجموعه  کم تعدادی از چوب زخم ها) پیشتر در خانه موزه دانته در فلورانس به نمایش درآمده است و برای نخستین بار در تهران (کویین سنتر الهیه) برگزار شده است. در این مراسم که اساتید تجسمی، شعر و ادب و موسیقی حضور داشتند، امیر محمد قاسمی زاده از حال و هوای کارهایش برای حاضران و گفت. در قسمتی از این نمایشگاه از دکتر جواد مجابی دعوت شد تا در مورد آثار به نمایش در آمده در این نمایشگاه صحبت کند. این نمایشگاه به مدت دو هفته پذیرای علاقه مندان است.

مراسم اعطای نشان داوود رشیدی با تقدیر از چهار هنرمند برگزار شد

نشان داوود رشیدی در حوزه مطبوعات توسط جواد مجابی شاعر معاصر اهدا شد به عمید نائینی سردبیر ماهنامه «پیام امروز»، برگزیده روزنامه‌نگاری در سال ۱۳۸۱ و سردبیر نمادین دهه ۸۰. مجابی در صحبت‌های کوتاهی در مورد نائینی گفت: «او به معنای واقعی کلمه روزنامه‌نگاری حرفه‌ای و مستقل است. حرفه‌ای بودن به این معنا که؛ همان‌طور که می‌دانیم زمانی روزنامه‌ها سردبیرانی داشتند که روزنامه‌نگاری برایشان در الویت بود و بنابراین اگر عقاید سیاسی کسی مخالف آن‌ها بود ولی روزنامه‌نگار خوبی بود به همکاری خود با او ادامه می‌دادند اما از زمانی  به بعد این سیاستمداران بودند که سردبیر روزنامه‌ها شدند و چون پیش از روزنامه‌نگار بودن، سیاستمدار بودند دیگر عقاید مخالف خود را برنتافتند.»
او افزود: «نائینی عاشق ایده‌های نو اما عملی است و به همین دلیل راهش از خیال‌پردازان و متوهمان جداست. او در ماهنامه «پیام امروز» چنان با قدرت روزنامه‌نگاری خود و با توانایی برقراری توازن میان مسائل مختلف به مسئله مهم قتل‌های زنجیره‌ای پرداخت، که حرفش را به بهترین شکل بیان کرد. نائینی در بسیاری از مواقع یاری‌گر هنرمندان هم بوده است؛ از اهالی قلم تا نقاشان، کم‌اند افرادی که مثل او مواظب حال دیگران باشند.»

۱۳۹۶/۰۶/۰۴

منبع خبر:فرتاک نیوز

مستند دف به روایت بیژن کامکار

نمایش مستند دف در حلقه یاران

بزرگانی نظیر فرهاد فخرالدینی، شهرام ناظری، بیژن، اردشیر، هانا کامکار، نجمه تجدد، کیخسرو پورناظری، جواد مجابی، سید محمد بهشتی، محمود دعایی، میلاد کیایی، جمشید عندلیبی، بهروز بقایی، بابک چمن آرا، صدیق تعریف، سیامک گلشیری، رضا مهدوی، نگار اعزازی، عسل ملک‌زاده، داریوش پیرنیاکان، محمدعلی سلطانی و…از جمله کسانی بودند که صبح روز چهارشنبه ۲۶ مردادماه ۹۶ برای تماشای مستند «دف به روایت بیژن کامکار» به کارگردانی مهدی طالبانی به روزنامه ایران رفته بودند.

گوشه ای از صحبت های جواد مجابی
پایان تحریم یک ساز
جواد مجابی
مستند دف بی‌اغراق یکی از فیلم‌های درجه یک هنری به شمار می‌آید. این فیلم در عین پرداخت هنرمندانه به موسیقی از ساختارخوبی هم برخوردار است. از سوی دیگر آقای بیژن کامکارهم اطلاعات بسیارخوبی در این مستند درباره ساز دف و تاریخچه آن به مخاطبان ارائه می‌دهد. دف از جمله سازهایی است که در فضای فرهنگی ایران، متداول بوده و به واسطه ناملایمات زمانه در کردستان پناه می‌گیرد. دف‌ سازی ایرانی است که در کنار تنبور و سایر سازها پیشینه‌ای کهن دارد، تا جایی که من می‌دانم نخستین مرتبه‌ای که از ساز دف سخن گفته شده یکی از سروده‌های رودکی است. رودکی در شماتت یکی از شاعران می‌گوید: «آن خر پدرت به دشت خاشاک زدی/ مامات دف دورویه چالاک زدی/ آن بر سر گورها تبارک خواندی /وین بر در خانه‌ها تبوراک زدی» در مصرع آخر کلمه«تبوراک» لغت دیگری ازهمان دف است. درباره ماجرای تحریف موسیقی هم می‌توان قدری فکر کرد؛ تحریم موسیقی از گذشته وجود داشته اما مردم تن به آن نمی‌دهند. دف را می‌توان تنها‌ سازی دانست که به نوعی تحریم از آن برداشته شده است، شاید به همین دلیل است که توانسته در خانقاه‌ها و تکایا مورد استفاده قرار بگیرد. خیلی خوشحالم برای دف که از ایران فرهنگی آمده و در کردستان پناه گرفته و دوباره به همت یکی از فرزندان خوب کردستان به ایران بازگشته است.

برای اطلاع از جزئیات این خبر به این آدرس مراجعه نمایید.

۲۶ مردادماه ۱۳۹۶

منبع: پیشخوان خبر

سی و سومین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه

شب «کتاب و کتابخوانی» در سی و سومین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه با رونمایی از اثر «پسرک چشم آبی» و اعلام برگزیدگان بخش «کتاب و سینما» برگزار شد.به گزارش ستاد خبری جشنواره فیلم کوتاه تهران، شب «کتاب و کتابخوانی» با حضور فرید فرخنده کیش؛ دبیر جشنواره سی وسوم، مجید غلامی جلیسه؛ مدیرعامل خانه کتاب، سید جواد میرهاشمی؛ مدیر بخش کتاب و سینما، محمود دولت آبادی، جواد مجابی، فرزاد موتمن،‌ وحید موسائیان،‌ کامبیز روشن‌روان و تنی چند از مسئولان انجمن سینمای جوانان ایران و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار شد.

۲۰ آبان ماه ۱۳۹۵

منبع خبر: انجمن سینمای جوان ایران

اکران مستند پسرک چشم آبی، «موسسه آپ آرت مان»

اکران فیلم مستند «پسرک چشم آبی» با حضور جواد مجابی، حسن لطفی (کارگردان این مستند)، هوشنگ گلمکانی، حمید صدر، کورش شیشه گران، حافظ موسوی، حسن کیاییان، محمد حسینی، ناستین مجابی، پوپک مجابی، فرشته احمدی، جواد میرهاشمی و پژمان موسوی و… در موسسه فرهنگی  «آپ آرت مان» ساعت ۱۸ پنج شنبه دوازدهم مردادماه ۱۳۹۶ به دعوت خانم لیلی فرهادپور برگزار شد.

جواد مجابی در کنار حسن لطفی کارگردان «مستند پسرک چشم آبی» در موسسه «آپ آرت مان» در تاریخ ۱۲ مردادماه ۱۳۹۶
اکران مستند «پسرک چشم آبی» در موسسه «آپ آرت مان»

منبع خبر: سایت «تیوال» و موسسه «آپ آرت مان»

تئاتر «لامبورگینی»

پوستر تئاتر لامبورگینی
: سیامک صفرى
: سیامک صفرى، اشکان خطیبى
: سهیل دانش اشراقى
: ایمان یزدى
: مرتضى نجفى
: سهیل دانش اشراقى، بهار نرگسى
: روزبه خورزنى
: ایده ابوطالبی
: ندا عقیقى
: مصطفى پیرهادى
: سجاد دلیری
: گلنوش حمیدى
: سارا حدادى
 : پوریا سورى
: بهمن بابازاده
: آریان امیر خان ( فیلم نیوز)، تئاتربازها
: سهیل دانش اشراقى، امیر حسام میرصادقى
: حامد حکیمى
: امیر حسام میر صادقى

منبع خبر در مورد جزئیات تئاتر، سایت تیوال است.

جواد مجابی
ناستین و جواد مجابی در پشت صحنه تئاتر لامبورگینی همراه با اشکان خطیبی

جواد مجابی در تئاتر لامبورگینی

با چشمان باز نگاه مي‌كنيم

گفت‌وگو با جواد مجابی

علی شروقی
n34366

«عین حب نبات»، «وطن روی کاغذ»، «شعر بیست‌ و شش» و «روز جشن کلمات» آثاری از جواد مجابی هستند که دوتاشان ـ «عین حب نبات» و «وطن روی کاغذ» ـ سال گذشته در نشر چلچله و دوتای دیگر ـ «روز جشن کلمات» و «شعر بیست‌ و شش» ـ امسال در نشر بوتیمار منتشر شده‌اند. «عین حب نبات» مجموعه‌ای است از قطعه‌های طنزآمیز جواد مجابی و سه کتاب دیگر شعرهایی است از او. این چهار کتاب موضوع بخشی از گفت‌وگوی پیشِ‌روست، هرچند گفت‌وگوی ما عملاً از این چهار کتاب فراتر رفته است. ضمناً مجابی در حاشیه این گفت‌وگو توضیحی مکتوب دربارۀ غلط‌های چاپی فراوانِ کتاب «عین حب نبات» فرستاد و تأکید کرد که این توضیح عیناً در لید مصاحبه درج شود. اینک عین توضیح او بی‌هیچ کم و کاست: «کتاب طنز محبوب من، عین حب نبات، به کوشش ویراستار محترم بیش از هفتصد غلط چاپی پیدا کرد. ناشر محترم قول داد که چاپ پرخطا را منتشر نکند. چاپ اول را نخرید! قرار است چاپ دوم، تصحیح شده، به بازار بیاید.»

در «شعر بیست‌ و شش» و «روز جشن کلمات»، دو دفتر شعر تازه‌ای که امسال از شما چاپ شده، نگاه به پشت‌سر و زمان سپری‌شده یکی از مضمون‌های تکرارشونده است. به‌عنوان شاعر این دو دفتر و نویسنده‌ای که بیش از پنجاه ‌سال است به نوشتن مشغول است، اکنون و در ٧٨سالگی اگر بخواهید مثل راوی این شعرها به پشت‌سر نگاه کنید و خودتان را ارزیابی کنید چه تصویری از خود دارید؟
تصویری که از خودم دارم یک تصویر نیمه‌رمانتیک از کسی است که از بیست‌ و‌ پنج‌ سالگی کار نوشتن را با شعر شروع کرده و تا همین الان با نظم و ترتیب در راه ناهمواری حرکت کرده که ابتدایش خواندن و نوشتن بوده و انتهایش هم نوشتن و خواندن خواهد بود.
منظورتان از آن نیمه‌رمانتیک که گفتید چیست؟
یعنی این راه را چشم‌ و گو‌ش‌بسته طی نکردم و یکسره خودم را به عالم عواطف و احساسات نسپردم، بلکه در یک جاده بی‌انتها زندگی کرده‌ام، بسیار فضاها و چشم‌اندازها را نوشته‌ام، خوانده‌ام و دیده‌ام. در جوانی، اوباشی و قلندری کرده‌ام؛ بعد ازدواج کرده‌ام؛ در شادی‌های کشورم سهمی داشته‌ام؛ در سوگ عزیزان غمگین بوده‌ام؛ از تپه‌های ریگ روان که بی‌ثبات بوده‌اند، بالا رفته‌ام؛ در گردنۀ حیران سقوط کرده‌ام؛ بارها مرگ را در زندگی آزموده‌ام و هیچ‌گاه از شادخویی و رندی دست نکشیده‌ام و در عین یک زندگی پرشور و شر و عاطفی نوعی عقلانیت هم در من بوده که به من می‌گفته این راه که می‌روی تنها راه نیست، بلکه راه‌های دیگری هم برای زندگی‌کردن وجود دارد و من به آن راه‌ها هم اندیشیده‌ام. برای همین است که اصطلاح نیمه‌رمانتیک را در مورد خودم به کار می‌برم. درواقع، روحیه طنزاندیش من کمکم کرده که فکر نکنم تنها راهی که باید ادامه بدهم همین راهی است که در آن هستم. گاهی به راه‌های دیگر هم رفته‌ام، مثلا خواسته‌ام قاضی یا اقتصاددان بشوم، ولی دوباره به راه اصلی که خواندن و نوشتن بوده بازگشته‌ام و این راه تا حالا ادامه داشته و الان دیگر فکر می‌کنم بعد از این هم ادامه خواهد داشت. اما آنچه اهمیت دارد این است که سعی کردم از آغاز، یعنی از بیست‌ و پنج‌سالگی که اولین مجموعه شعرم را منتشر کردم، تا الان همواره با یک نظم و ترتیب خاصی زندگی کنم. منظورم یک نظم و ترتیب درونی است. شاید از بیرون که نگاه کنید نامنظم به نظر برسم، چون در شاخه‌های مختلف کار کرده‌ام؛ شعر گفته‌ام، رمان و داستان کوتاه نوشته‌ام، مقاله نوشته‌ام، داستان کودکان و فیلمنامه و نمایشنامه نوشته‌ام، روزنامه‌نگاری کرده‌ام و حتی به نقاشی پرداخته‌ام و … اما این بی‌نظمی بیرونی و ظاهری تابع یک نظم ذهنی درونی بوده که از وقتی نوشتن را به‌طور جدی شروع کردم در من بود و هیچ‌گاه هم از بین نرفت. منظورم از این نظم، اندیشیدن دربارۀ جهان و نوشتن از آن است؛ چون نوشتن یک سیستم است؛ یک سیستم ذهنی که شما به‌عنوان شاعر و نویسنده، اگر در کارتان جدی باشید، در آن حرکت می‌کنید و به آن وفادار می‌مانید. این اصطلاحِ سیستم را هم سعدی اولین بار برای نوشتن به کار برده است. سعدی در مورد کتابش به جای اینکه بگوید من کتابم را به یادگار می‌گذارم، می‌گوید من یک نظم و ترتیب را از خودم به یادگار می‌گذارم، نظم و ترتیبی که معتقد است قبل از او وجود داشته و بعد از او هم وجود خواهد داشت و سیستم ذهنی او درواقع در زنجیره سیستم‌های اندیشگی و خلاقیت و ابداعات قبل و بعد از خودش حرکت می‌کند. برای همین است که می‌گوید: «بماند سالها این نظم و ترتیب/ ز ما هر ذره خاک افتاده جایی.» شاید سعدی تنها هنرمندی است که به ادبیات به صورت یک سیستم و نظم و ترتیب نگاه می‌کند. خود من هم خب به‌هرحال شاگردی این جماعت را کرده‌ام و به آن نظم و ترتیب معتقدم و تصور می‌کنم که ما با نوشتن فقط کار ادبی نمی‌کنیم، بلکه وارد یک نظام فکری می‌شویم و این نظام فکری که ارتباط‌گیری با مردم است برایمان اهمیت دارد. ما در این نظام فکری به انواع ارتباطات دست می‌زنیم که شکل‌های ظاهری‌شان با هم فرق می‌کند، ولی در مجموع یک نظام اندیشگی و عاطفی مشخصی هست که ریشه‌اش در خلاقیت و شاخه‌هایش در ارتباط‌گیری با جامعه است.
این نظم و ترتیب که می‌گویید آیا هیچ‌وقت پیش نیامده که با عواملی بیرونی به هم بخورد؟
شما برای مجموعۀ تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران با من مصاحبه‌ای مفصل دربارۀ زندگی‌ام انجام داده‌اید و از چم و خم زندگی من آگاه هستيد. بنابراین، بیشتر از هرکس دیگری می‌دانید که من هیچ‌گاه به خواست خودم این نظم و ترتیب را از دست نداده‌ام، اما همواره عناصری بیرونی وجود داشته‌اند که یا می‌خواسته‌اند این نظم و ترتیب را به هم بزنند و یا عملاً به هم زده‌اند. این مسئله مهمی در ادبیات ماست که چگونه شخص برای ارائه آفرینشگری ذهن خودش به جامعه کوشش می‌کند، ولی عناصری از بیرون این نظم را به هم می‌زنند و یا مانعش می‌شوند و یا سعی می‌کنند که منحرفش کنند. آن انحراف از جادۀ در ادبیات ما خیلی زیاد دیده می‌شود. بارها شده که در این مملکت یک آدم با‌استعداد آمده و شروع کرده به کار ادبی ولی موانع و شرایط ناگوار او را از عرصۀ ادبیات دور کرده. این فقط هم منحصر به ادبیات نیست و در عرصه‌های دیگر هم این اتفاق افتاده است، یعنی کسانی بوده‌اند که مصرانه خواسته‌اند در راه خلق اثر هنري حرکت کنند، اما عناصری بوده که اینها را آرام نگذاشته و دائماً این زنجیره و تسلسل را به نحوی قطع کرده است. در مورد من هم این اتفاق با به‌هم‌خوردن نظم انتشار کتاب‌هایم افتاده است. البته مثال‌هایی که از خودم می‌زنم به معنای این نیست که می‌خواهم مسائل شخصی‌ام را مطرح کنم، بلکه چون کسان دیگر هم هستند که شرایطی مشابه من دارند، من با طرح این مسئله می‌خواهم یک معضل اجتماعی ـ فرهنگی را بیان کنم؛ اینکه چگونه ذهنیت یکپارچه هنرمندی که دارد به طور مرتب کار می‌کند و کار خودش را عرضه می‌کند به وسیلۀ شرایط بیرونی قطع می‌شود. یکی از این شرایط طبیعتاً ممیزی است. مثلاً من از سال ٤٤ که اولین مجموعه شعرم، «فصلی برای تو»، را نوشتم و منتشر کردم تا چند سال بعد تقریبا به‌طور خیلی طبیعی کتاب‌هایم را چاپ کردم. یعنی کتاب‌هایی که می‌نوشتم به تدریج چاپ شده و ترتیب چاپ آن‌ها به نحوی بوده که خیلی دقیق روند ذهنی یک هنرمند را نشان می‌داده. اما از نزدیک چهار دهه پیش به این طرف در انتشار کتاب‌های من وقفه‌هایی طولانی افتاد. این وقفه‌ها البته بر نظم درونی ذهن من تاثیر نگذاشت اما در شکل انتشار آثار من به‌شدت تاثیر گذاشت، یعنی «بربام بم» را که در سال ٥٩ نوشتم به دلیل سوء‌تفاهم‌هایی که نسبت به این شعر به وجود آمد اجازه چاپش را ندادند. من هم خیلی از این ماجرا عصبی شدم و گرچه سعی کردم خونسردی خودم را حفظ کنم و کارم را ادامه بدهم ولی ناگهان تصمیم گرفتم در شرایطی که کتاب شعر من چاپ نمی‌شود شعر بگویم اما چاپ نکنم و این چاپ‌نکردن کتاب شعر ربع قرن ادامه یافت که البته یک مقدار به تصمیم خودم برمی‌گشت و یک مقدار هم به اینکه ناشرین هم به دلیل فهرستی که در اختیارشان بود نمی‌خواستند شعر از ما چاپ بشود. ضمن اینکه اصلا یک مدتی هم شعر در برابر رمان به حاشیه رانده شد و مجموعه این اتفاقات باعث شد که من بیست‌و‌پنج ‌سال هیچ شعری چاپ نکنم در حالی که در همین مدت نزدیک ده تا مجموعه شعر داشتم. یعنی هر روز شعر گفته بودم ولی چاپ نکرده بودم. در این فاصله ناگزیر به کارهایی پرداختم که آن‌ها هم البته در عرصه نوشتن بود، ولی به هرحال شاید بهتر بود که آن موانع در انتشار شعرهایم پیش نمی‌آمد، چون وقتی یک شاعر حتی یک سال شعرش را چاپ نکند ممکن است آن بخش از حافظه جمعی که به شعر امروز ایران توجه دارد احساس کند این آدم کم‌کم دارد از عرصه بیرون می‌رود و وقتی این روند ده سال طول بکشد می‌گویند این آدم اصلا دیگر شعر نمی‌گوید، در حالی که او عملا دارد شعر می‌گوید و تجربیاتش را دنبال می‌کند. به رمان هم که پرداختم همین اتفاق افتاد. یعنی اولین رمانم، «برج‌های خاموشی»، حوالی سال ٦٠  تمام شد اما هفده سال بعد منتشر شد. خب بخشی از این مسائل به احتیاط‌کاری‌های بعضی ناشران برمی‌گشت که به واسطه برداشت‌هایی نادرست از این کتاب‌ها اصلا حاضر نبودند آن‌ها را به وزارت ارشاد ببرند و بخشی هم به ممیزی. به‌هرحال این‌ها همه دست به دست هم داد و باعث شد سال‌ها کاری از من چاپ نشود و نظم انتشار کارهای من به‌هم بخورد، اما من هیچ‌وقت به میل خودم انتشار آثارم را رها نکردم چون انتشار اثر فقط یک امر خودخواهانه نیست بلکه شوق ارتباط‌گیری با جامعه‌ای است که آدم می‌خواهد با آن حرف بزند، چون وقتی ما نتوانیم با جامعه خودمان حرف بزنیم انگار اصلا وجود نداریم، براي اينكه نوشتن پلی است بین ذهن‌های آفریننده و مخاطبان این ذهن‌ها، و وقتی این ارتباط به دلیل سوء‌تفاهم‌ها و تلقی‌های نادرست از یک موضوع قطع شود می‌تواند بر روند رو به رشد یک نویسنده هم  تاثیر منفی بگذارد. این یک مسئله امروزی هم نیست و یک معضل قدیمی است و من اگر الان دارم این را می‌گویم مقصودم گله از اشخاص خاصی نیست بلکه دارم راجع به نهادهایی صحبت می‌کنم مثل نهاد نشر و نهاد ممیزی که متاسفانه رشد تدریجی و همراه با نظم و ترتیب یک آدم را قطع می‌کنند. البته این شرایط بیرونی که می‌گویم باعث نشد ما از مسیر خودمان منحرف شویم. ما کارمان را ادامه دادیم اما تصویری که از ما در آینه افکار عمومی بازتاب پیدا کرد تصویر مخدوش و گسسته و دگرگونی بود. مثلا وقتی من بیست‌و‌پنج سال کتاب شعر چاپ نمی‌کنم ولی مرتب شعر می‌گویم و آن شعرهایی که در طول این بیست‌وپنج سال گفته‌ام چاپ نمی‌شود و ناگهان آخرین کتاب من چاپ می‌شود خواننده شعر من که در این سال‌ها شعری از من نخوانده و یکباره با آخرین شعرهایم روبه‌رو شده، با خودش می‌گوید این آدم که در مجموعه قبلی‌اش این‌قدر احساساتی و جوان و پرشوروشر بوده چطور الان دارد با یک طنز عجیب و غریبی به دنیا نگاه می‌کند و حرف‌هایی کاملا مغایر با حرف‌های قبلی‌اش می‌زند. این خواننده که شعرهای دیگر مرا در این فاصله بیست‌وپنج‌ساله نخوانده طبیعتا حواسش به این موضوع نیست که این آدم طی این بیست‌و‌پنج سال اندیشیده و زندگی کرده و دیگر همان آدم بیست‌وپنج سال پیش نیست. درواقع انتشار بی‌نظم و جسته و گریخته کتاب‌های آدم خواننده را  در برابر این کتاب‌ها دچار سردرگمی وحشتناکی خواهد کرد. اگرچه ممکن است بعدا به تاریخ شعرها و کتاب‌ها نگاه کنند و بتوانند اینها را مرتب کنند ولی با این شیوه انتشار کتاب‌های ما دست‌کم معاصران تصویر روشنی از بسیاری از شاعران و نویسندگان ما نخواهند داشت به دلیل اینکه کتاب‌هایمان نامرتب و به‌طور اتفاقی چاپ شده. یا مثلا کتاب اساسی‌ترمان چاپ نشده و کتاب بی‌اهمیت‌تری ازمان چاپ شده. مثلا یک دوره‌ای از شاملو مدت‌ها بود کتاب شعری چاپ نشده بود و در همان دوره یک‌مرتبه «خروس زری پیرهن پری»‌اش چاپ شد. خب مخاطب وقتی می‌بيند از یک شاعر متعهد اجتماعی در دوره‌ای که دوره حساسی هم بود فقط این کتاب چاپ شده با خودش می‌گوید این شاعر کجاها سیر می‌کند که در این اوضاع و احوال چنین کتابی چاپ کرده. در حالی که خب شاملو در این فاصله کارهای مهم‌تری هم داشته که چاپ نشده. می‌خواهم بگویم ما با یک نظم ذهنی حرکت کردیم و این نظم ذهنی را رشد دادیم و سعی کردیم متناسب با شرایط زمان خودمان دگرگون بشویم اما مخاطبان آثار ما به دلیل بی‌نظمی در انتشار کتاب‌هایمان نمی‌توانند این نظم ذهنی را در کار ما دنبال کنند و در مواجهه با این کتاب‌ها با یک نوع پراکندگی روبه‌رو می‌شوند که احتمالا روی قضاوت‌شان تاثیر منفی می‌گذارد اگرچه کوشا باشند حقیقت را انعکاس بدهند.
 به نظم درونی و نظم بیرونی اشاره کردید؛ کلا این مقوله نظم و بی‌نظمی به‌نظر می‌رسد یکی از دغدغه‌های شماست. در بخش‌هایی از قطعات طنزآمیز کتاب «عین حب نبات» هم به این موضوع پرداخته‌اید، یعنی به برخوردهای نظم و بی‌نظمی و یا برخوردهای دو جور نظم که یکی همان نظم درونی هنرمند است و دیگری نظم متعارف که یکی از نمودهایش همان نظم اداری است…
من مدتی به‌شوخی می‌گفتم که نظم وسواس‌گونه بیرونی ممکن است به فاشیسم منجر شود. چون نظمِ آهنین ویژگی نظام‌هایی مثل فاشیسم و کمونیسم است. البته من گرچه با نظم بیرونی موافق نیستم ولی همواره سعی کرده‌ام در زندگی‌ام یک نوع انضباط داشته باشم مثلا خیلی تعصب دارم روی اینکه حتما روزی هشت ساعت کار کنم. حالا در اینکه این هشت ساعت را به طور مکانیکی کار کنم یا خیلی آزادانه تردید هست، اما به گمان من هر هنرمندی به یک نظم درونی رو به رشد نیار دارد، ولی این به معنای آن نیست که باید در زندگی روزانه هم تابع آن نظم باشد. ممکن است آن نظم درونی هنرمند را وادار کند که در زندگی بیرونی نامنظم باشد. اصلا کسی که در منزل می‌نشیند و شش ماه یا یک سال برای نوشتن یک کتاب کار می‌کند به یک آدم ضد نظم تبدیل می‌شود، چون این نوع کارکردن نظم اجتماعی او را به هم می‌زند و چنین هنرمندی را به یک آدم غیراجتماعی تبدیل می‌کند. یعنی این آدم به جای اینکه بیاید و ارتباطات روزانه‌اش را با مردم یا با جامعه داشته باشد، می‌نشیند خودش را در یک خلوتی منزوی می‌کند و کار می‌کند. بنابراین ظاهر قضیه این‌طور نشان می‌دهد که او آدمی است غیراجتماعی، در حالی که ممکن است در همین خلوتی که برای خودش تدارک دیده به اجتماعی‌ترین مسائل عصر خودش فکر کند و درباره همین مسائل بنویسد. بنابراین هنرمند لزوما نباید یک انضباط بیرونی داشته باشد اما نظم درونی لازمه کار است برای اینکه هنرمند راهش را گم نکند و مسیرش را ادامه بدهد و نظام اندیشگی‌اش را دنبال کند.
 اما انگار گفتید خودتان به نظم بیرونی هم معتقد هستید؟
منظورم از نظم بیرونی این است که خودمان را در شرایطی قرار دهیم که آن نظم درونی برای نوشتن برقرار شود. بارها به خنده و شوخی گفته‌ام که ما جزو آن هنرمندان شهیر نیستیم که منتظر الهام بمانیم، بلکه کارگرهای ذهنی هستیم که هر روز باید بنشینیم و مرتب کار  کنیم تا به آن دنیایی که می‌خواهیم وصل بشویم و در آن دنیا کندوکاو کنیم و ماحصل آن را به نحوی به صورت کلمات بدهیم بیرون. بنابراین من هیچ وقت منتظر الهام یا حالتی خاص برای نوشتن ننشسته‌ام و معتقدم این‌که ما منتظر الهام بمانیم ناشی از تنبلی‌های ذهنی و خرافی‌بودن ماست. تنبلی ذهنی باعث شده که ما بگوییم شعرا باید منتظر الهام باشند. مگر می‌شود شاعرانی مثل مولوی و فردوسی و … که این حجم کار ازشان به جا مانده با اتکا به الهام این آثار را نوشته باشند. یا این حجم کار که از هدایت و ساعدی و شاملو به جا مانده، خب این جز با یک نظم دقیق بیرونی و درونی اصلا میسر نیست. البته هیچ‌کدام از این‌ها نگفته‌اند که ما کلا به الهام و این قضایا معتقد نیستیم ولی مشخص است که هر روز مرتب کار کرده‌اند و منتظر الهام نبوده‌اند.
 یعنی معتقدید صرفا با نشستن منظم و هر روزه جلوی صفحه سفید می‌توان فارغ از به قول خودتان الهام و این قضایا چیزی نوشت؟
حالا ممکن است روزهایی شما جلوی صفحه سفید بنشینید و نتوانید شعر بگویید، خب می‌توانید به جایش داستان یا مقاله بنویسید، می‌توانید یادداشت بنویسید، می‌توانید داستانک‌های طنزآمیز بنویسید یا هر چیز دیگری… در مورد خودم باید بگویم وقتی بیکار و خانه‌نشین شدم فکر کردم اگر به این بیکاری تن بدهم تبدیل می‌شوم به آدمی که مدام می‌گوید نگذاشتند کار کنم و بدبخت شدم و ما نسل سوخته هستیم و از این پرت و پلاها. دیدم باید بنشینم با همان الگویی که غربی‌ها دارند کار می‌کنند، روزی هشت ساعت کار کنم. اولش هم البته دشوار بود ولی بالاخره آن هشت ساعت کار را بر خودم تحمیل کردم. یعنی هر روز می‌رفتم در زیرزمین خانه‌ام و خودم را در فاصله میز و صندلی روبه‌روی کاغذ سفید قرار می‌دادم. اوایل روزی سه‌چهار صفحه می‌نوشتم و بعد کم‌کم رسید به روزی هجده نوزده صفحه. «برجهای خاموشی» را به همین صورت نوشتم. هیچ‌وقت هم به خودم مرخصی ندادم که مثلا بگویم امروز جمعه است و کار نمی‌کنم و … قبل از آن، یعنی وقتی توی روزنامه بودم و کار اداری هم داشتم یک نویسنده پاره‌وقت بودم اما بعد سعی کردم از نویسنده پاره‌وقت به نویسنده تمام‌وقت تبدیل شوم و این نویسنده تمام‌وقت‌بودن را خوشبختانه تا امروز ادامه داده‌ام و الان دیگر هیچ‌گونه ارزشی نیست که جای نوشتن را برایم بگیرد.
 در شعرهای شما یک‌جور خودآگاهی هست، یعنی آدم گاهی احساس می‌کند که در عین تصاویر خواب‌گونه‌ای که در این شعرها هست، یک عقلانیتی این تصاویر برآمده از ناخودآگاه را کنار هم چیده و به آن‌ها نظمی فکرشده داده است. مثلا با خواندن یکی از شعرهای مجموعه «شعر بیست‌وشش» به نام «مشنو از نی» که درباره نگارگری ایرانی است، آدم احساس می‌کند در عین خواندن یک شعر با موضوع نگارگری دارد، تحلیلی اندیشیده را درباره این هنر می‌خواند، تحلیلی که فشرده شده و به صورت شعر درآمده است…
اول این را بگویم كه من معتقدم ادبیات اصلا به معنای هنرآفرینی نیست. امروزه شعر برای من بیشتر روزنوشت یک ذهنیت است. یعنی محصول ذهنی که هر روز دارد یادداشت‌های روزانه‌اش را می‌نویسد. در گذشته این اعتقاد را نداشتم و خیلی به زبان فاخر و ترکیب‌های پرطمطراق متمایل بودم و به اصطلاح هنرنمایی می‌کردم. منظورم دهه‌های چهل و پنجاه است، ولی سال‌هاست، شاید چندین دهه، که دیگر چنین اعتقادی ندارم و شعر را فقط انعکاس و بازتاب صدای خودم در جامعه‌ام می‌بینم. یعنی معتقدم جامعه به من چیزهایی داده و من دارم پاسخش را می‌دهم و در این پاسخ‌دادن سعی می‌کنم صادق و صریح باشم.
اما درباره آن خودآگاهی که اشاره کردید، باید بگویم من جزو افراد بسیارخوان به حساب می‌آیم، یعنی فراوان کتاب می‌خوانم، همچنان‌که فراوان فیلم و تئاتر می‌بینم و موسیقی گوش می‌دهم. در کنار این‌ها از اخبار سیاسی و اجتماعی هم باخبر می‌شوم. این‌که می‌گویم کتاب زیاد می‌خوانم هر کتاب خوبی را شامل می‌شود. برای همین مثلا شعر رودکی یا سخنان ابوسعید ابوالخیر همان‌قدر برایم مدرن است که مدرن‌ترین رمان‌های اروپایی. خب این بسیارخواندن‌ها می‌رود توی حافظه آدم و جزوی از دانش و داده‌های ذهنی آدم می‌شود. اما موقع نوشتن طبیعتا شیوه کار من این است که تقریبا هر روز روبه‌روی مونیتور می‌نشینم بی‌آنکه بدانم شعر خواهم نوشت یا داستان یا فصل اول یک رمان و … درمورد مقاله قضیه فرق می‌کند. برای مقاله‌نوشتن یکی دو هفته و گاهی بیشتر فکر می‌کنم. مثلا برای نوشتن مقاله‌ای راجع به نگارگری در شاهنامه ماه‌ها فکر کردم و درباره‌اش مطالعه کردم و یادداشت برداشتم. بنابراین مقاله‌ای که می‌نویسم از پیش اندیشیده و سنجیده است. در مورد شعر هم البته سابقا به همین شیوه رفتار می‌کردم. سابقا که می‌گویم منظورم دهه پنجاه است. آن زمان می‌نشستم فکر می‌کردم و سعی می‌کردم حاصل فکر خودم را به نحوی در شعر یا قصه‌ای انعکاس دهم ولی الان سال‌هاست، شاید از دهه هفتاد به بعد، که به هیچ‌وجه از قبل راجع به موضوعی که درباره‌اش شعر می‌گویم یا قصه می‌نویسم فکر نمی‌کنم، برای اینکه آن فکر در ذهن رفته و تخمیر شده است. کار من این است که بنشینم و شروع کنم به نوشتن. اولین کلماتی که روی مونیتور می‌نویسم به من می‌گویند که آن‌چه می‌نویسم شعر خواهد بود یا داستانک یا چیزی دیگر. آن نظم و آگاهی و اندیشیدگی در درون ذهن من است و این هم فقط یک ادعا نیست بلکه حاصل یک تجربه است. شما وقتی سی سال ذهن خودتان را برای نظم‌پذیری و برای این‌که یک سیستم اندیشگی و عاطفی را انعکاس بدهد تربیت می‌کنید این ذهن خودش کار خودش را می کند. شما فقط باید آن داده‌های ذهنی را از ناخودآگاه بکشید بیرون و بیاورید توی خودآگاه و در مرز خودآگاه و ناخودآگاه تبدیل به کلمات و تصاویر بکنید و شکل بیرونی به آن‌ها بدهید. یعنی آن نطفه بسته شده و آن جنین رشد کرده و فقط مانده است زایمان قضیه. بنابراین صادقانه‌ترین رفتاری که آدم می‌تواند با دنیای شعر داشته باشد این است که منتظر بماند که تمام آن اندیشه‌ها، تاملات، خواب و خیال‌ها، جنون‌ها و خشم و هیاهوها در درازمدت در ذهن ترکیب شود و یک فضایی بسازد که معمولا فضایی مدرن است و آن فضای مدرن آرام‌آرام چیزهایی به شاعر بدهد و شاعر فقط آن‌ها را ثبت کند. البته این به آن معنا نیست که شاعر فقط کاتب آن فضاست، نه، به نظر من شما باید حواستان جمع باشد و با یک مهارت هنری به آن فضا شکل بدهید. برای همین است که یک شاعر خوب مرتب شعرش را خط می‌زند و عوض می‌کند و شکلش را تغییر می‌دهد. مثلا من در روز دو یا سه شعر می‌گویم و این شش ساعت طول می‌کشد. در این شش ساعت كه مرتب پای کامپیوتر هستم و این نظم فقط با چای قطع می‌شود، آن‌قدر آن‌چه را اول به ذهنم آمده و برایم نامنتظر و شگفت‌آور بوده تغییر می‌دهم تا شکل نهایی خود را پیدا کند. کلماتی می‌نویسم و می‌بینم این‌ها کلمات اولیه است و باید کلمات دقیق‌تری را جایگزین‌شان کنم و تغییرات دیگر، تا آن‌جا که دیگر احساس می‌کنم از حداکثر ظرفیت و مهارت‌های کلامی خودم استفاده کرده‌ام. می‌خواهم بگویم آن‌چه می‌نویسم مستقیم از ناخودآگاه می‌آید و از ناخودآگاه و مرز خودآگاهی می‌گذرد و با مهارت‌های فنی که در طول سالیان آموخته‌ام شکل بیرونی پیدا می کند. تقریبا می‌شود گفت معدودند آن شعرهایی که آگاهانه و سنجیده درباره‌شان فکر کرده باشم. راجع به آن فضاها که وارد شعرم می‌شوند بارها فکر کرده‌ام، خواب دیده‌ام زندگی کرده‌ام، با دوستانم صحبت کرده‌ام، اما آن ترکیبی که می‌آید و در نهایت به شعر تبدیل می‌شود ترکیب کاملا تازه‌ای است و همین تازه‌بودن است که باعث می‌شود آدم به این کار ادامه بدهد. من همیشه به دوستان جوانی که می‌گویند می‌خواهیم وارد عرصه ادبیات شویم می‌گویم این کار را نکنید چون عرصه بسیار مغشوشی است و ریسکش خیلی بالاست. در این عرصه حتی ممکن است تو قریحه بزرگی داشته باشی و خیلی هم خوب کار کنی و به جایی نرسی. البته کوشش‌های تو و نظم و تداوم در کار داشتن، برای این‌که در این عرصه به جایی برسی می‌تواند موثر باشد اما عناصر دیگری هم در این ماجرا دخیل است. کلا فکر می‌کنم در دنیایی که در آن در طول قرون همه چیز به بهترین وجهی گفته شده دوباره سخن‌گفتن شجاعت می‌خواهد. اگر ما می‌دانستیم که در این دنیا همه چیز گفته شده اصلا به دنبال نوشتن نمی‌رفتیم. آن‌چه ما به این گفته‌ها اضافه می‌کنیم جوانه‌هایی است بر تنه سطبر [ستبر] یک درخت. بنابراین من تصور می‌کنم هیچ حرف تازه‌ای نمانده که ما نگفته باشیم و هیچ فضای جدیدی نیست که ما بخواهیم تازه آن را کشف بکنیم. ما فقط می‌توانیم با صدای خاص خودمان روایت دیگری از آن چیزی که بارها و بارها گفته شده به دست بدهیم. حالا ممکن است این روایت شنونده‌ای داشته باشد، ممکن هم هست که مخاطب بگوید ولمان کن آقا ما اینها را قبلا شنیده‌ایم.
 بین سه کتاب شعری که اخیرا از شما چاپ شده، شعرهای دو مجموعه «شعر بیست‌وشش» و «روز جشن کلمات» به لحاظ مضمونی به هم نزدیک‌ترند. در «وطن روی کاغذ» بیشتر بر یک واقعه که در زمان حال اتفاق افتاده متمرکز هستید اما در دو مجموعه دیگر که شامل شعرهای تازه‌تر شماست بیشتر تامل در زمان سپری‌شده و تاریخ طولانی‌مدت و مقوله‌های هستی‌شناختی مثل زیستن و مرگ مطرح است. از طرفی در این شعرها به نحوی با مکان‌مندشدن زمان و تاریخ سروکار داریم. مثلا در یکی از شعرها سال ١٣٣٢ به رودی بدل می‌شود…
ساختار ذهنی آدم به نحوی تحت تاثیر تعلیم و تربیت او قرار می‌گیرد. مثلا تحصیل در رشته حقوق اگر باعث نشد که من وکیل و قاضی بشوم، اما این را به من یاد داد که همواره مستند سخن بگویم و همیشه مدرکی محکمه‌پسند برای حرفم داشته باشم. یعنی یاد گرفتم که همه چیز باید متکی به یک واقعیت باشد. حالا ممکن است آدم در این واقعیت شک کند یا به آن یقین داشته باشد. می‌خواهم بگویم واقعیت همیشه خیلی برایم اهمیت داشته اما در عین حال فراتر از واقعیت‌رفتن بوده که یک اثر هنری را در ذهن من پدید آورده. یعنی همواره پای آدم روی واقعیت است و سرش توی اوهام و خیالات و فانتزی‌ها و عوالم خاص، و ترکیب این دو که ظاهرا با هم متناقض‌اند خیلی دشوار بوده ولی من به‌تدریج  سعی کردم این را یاد بگیرم که چگونه هم از واقعیت سخن بگویم و هم این واقعیت را به فراواقعیت تبدیل کنم به نحوی که این فراواقعیت شناور باشد و زمان و مکان در شعرهایم در هم بشوند و تبدیل شوند به فضاهایی کاملا عجیب. بنابراین مشخصه‌ شعرهای من این است که از یک واقعیت ملموس اجتماعی شروع می‌شود و می‌رود به طرف خیال‌پروری راجع به آن واقعیت. چون ما گزارشگر واقعیت نیستیم و قرار نیست آن را عینا نقل کنیم اما واقعیت در ذهن ما رسوب می‌کند و بعدها تبدیل به چیز دیگری می‌شود. یعنی در این تخمیر و تقطیر ذهنی که انجام می‌گیرد تبدیل به چیزی فراتر از خود می‌شود… اما آن ماجرای مکان‌مندبودن زمان که اشاره کردید، خب به‌طور کلی هنرمند از زمان یک مکان خلق می‌کند، یعنی در واقع با عینیت‌دادن به یک امر فانتزی و تخیلی مکانی در بیرون به وجود می‌آورد که درواقع همان عینیت اثر است. مثلا بعد از آن‌که  دن‌کیشوت به وجود آمده خیلی‌ها در طول تاریخ خودشان را در موقعیت دن‌کیشوت دید‌ه‌اند برای اینکه آن خیال تبدیل به یک عینیت شده بوده و آن زمانی که در ذهن هنرمند می‌گشته تبدیل به یک مکان و جسمیت شده بوده. مارکز می‌گوید بسیاری از دیکتاتورهای آمریکای لاتین به من گفته‌اند که تو زندگی ما را تصویر کرده‌ای، در حالی که درواقع آنها دارند از زندگی دیکتاتوری که مارکز خلق کرده  تقلید می‌کنند. یعنی گاهی اگرچه اثر هنری از واقعیت زندگی نشات می‌گیرد ولی بعد می‌تواند به الگوی زندگی دیگران تبدیل شود. این به هنرمند لذتی می‌دهد که ناشی از این احساس است که با خلق یک اثر چیزی به جهان اضافه کرده.
 «عین حب نبات» یکی دیگر از کتاب‌های تازه‌ای است که از شما چاپ شده. کتابی شامل قطعات کوتاه طنزآمیز که به لحاظ فرم یادآور اولین طنزهای شما، «یادداشت‌های آدم پرمدعا»، است. در طنزنویسی شما سیر جالبی وجود داشته. با قطعات طنزآمیز شروع کردید و بعد از آن «آقای ذوزنقه» و «یادداشت‌های بدون تاریخ». بعد از آن تا مدتی این شیوه قطعه‌نگاری را ادامه ندادید، البته به جز «روزنامه هرات» که به همان شیوه است. در رمان‌هایی مثل «شب ملخ»، «عبید باز می‌گردد» و «لطفا در را ببندید» شاهد اجراهایی طنزآمیز منتها در گستره رمان هستیم. بعد از سال‌ها در «روایت عور» نوعی بازگشت به آن قطعات کوتاه را می‌بینیم و بعد از آن «جونم واسه‌ت بگه» که باز به همین شکل است و بعد «بغل کردن دنیا» و حالا هم «عین حب نبات» یعنی انگار یک جور بازگشت به قطعه‌نویسی‌های طنزآمیز «یادداشت‌های آدم پرمدعا» در کار شما قابل ردیابی است. البته منظورم از این بازگشت عقب‌گرد و تکرار گذشته نیست…
درواقع یک‌جور بازاندیشی در فرم «یادداشت‌های آدم پرمدعا» بوده نه بازگشت به آن. خب نوشتن قطعات طنزآمیز یک سنت قدیمی در ادبیات ما بوده. یعنی عبید زاکانی این کار را کرده و قبل از او هم سعدی چنین کارهایی داشته. یا تمثیل‌های طنزآمیز سنایی و عطار و مولوی که من اینها را به تفصیل در کتاب «تاریخ طنز ادبی ایران» شرح داده‌ام. بنابراین، این یک میراث ایرانی است که در اختیار ما هست و ما می‌توانیم دوباره برگردیم به آن فرم و از آن استفاده کنیم ولی اندیشه‌های امروزی را در آن فرم مطرح کنیم نه اینکه همان ذهنیت قدیمی را بازسازی کنیم. می‌توانیم با آن فرم قدیمی یک دنیای امروزی بسازیم، برای اینکه آن فرم‌ها، فرم‌های اندیشیده و سنجیده و دقیقی است و با حال و هوای خواننده امروزی هم بیشتر مرتبط است چون خواننده امروزی بیشتر دوست دارد ببیند یک داستان کوتاهی که می‌خواند چه حرفی می‌خواسته به او بزند و ترجیح می‌دهد این حرف در دو سطر به او گفته شود. البته در رمان‌هایی مثل «شب ملخ» و «عبید باز می‌گردد» پایه‌های طنزآمیز وجود دارد اما در قطعات کوتاه بود که من مشخصا به اجراهای طنزآمیز پرداختم. در نوشتن این قطعات این موضوع برای من مطرح بود که مثلا ماحصل یک داستان کوتاه را در دو سطر بگویم و شکلی طنزآمیز و خوش‌آیند و شادی‌انگیز به آن بدهم. همان‌طور که در نقاشی طرح اصلی که چند خط است، خیلی اهمیت دارد من فکر کردم در اثر ادبی هم به آن طرح‌ها برسم. از طرفی دیدم در این طنزها می‌توانم ماحصل تجارب طولانی‌ام را به‌عنوان یک نویسنده و شاعر، در سطرهای خیلی کوتاه بیان کنم. سطرهایی که در عین ایجاز می‌توانند معناهای متکثر داشته باشند. حالا البته منتقدان باید ارزیابی کنند که این هدف چه‌قدر محقق شده ولی انگیزه من این بوده که بتوانم تخیلاتی گسترده را در یک فرم محدود متبلور و کپسولی بکنم و به خواننده‌ام بدهم و این همان‌طور که گفتم با زمان ما هم سازگارتر است. با خودم فکر کردم من که پنجاه سال پیش «یادداشت‌های آدم پرمدعا» را نوشته بودم حالا اگر بعد از پنجاه سال دوباره به همان الگو برگردم چه‌طور فکر می‌کنم و چه حرف‌هایی را می‌خواهم با آن الگو بزنم. برای همین است که می‌گویم این طنزها بازسازی آن طنزهای قدیمی نیست بلکه بازاندیشی در آن‌هاست.
 در شعرهای اخیرتان هم در قیاس با شعرهای قدیمی‌تر مثل «بر بام بم» و «شعر بلند تامل» که حالت منظومه داشتند، به ایجاز رسیده‌اید.
بله، چون آن منظومه‌ها ماحصل دورانی بود که ما حرف‌های زیادی داشتیم. برای همین می‌بینید که در آن دوران مثلا ده شاعر بدون آن‌که از کار هم خبر داشته باشند منظومه ساخته‌اند. خب اتفاقات مهمی در جامعه ایران رخ داده بود و طرح آن‌ها این منظومه‌ها را طلب می‌کرد. ضمن اینکه این منظومه‌ها یک‌جوری می‌خواست جایگزین رمان بشود که البته نشد. الان دیگر آن مسائلی که آن زمان به آن‌ها فکر می‌کردیم واضح‌تر شده و بنابراین می‌توانیم خلاصه از آنها سخن بگوییم. شعر امروز ما دیگر لازم نیست که مقدمه و موخره داشته باشد و باید مستقیما به قلب ماجرا برود، البته نه به قصد گزارش بلکه به این قصد که جهان کوچک شاعر را در برابر جهان بزرگ آدمیان بگذارد و تقابل اینها را نگاه کند.
 در سه مجموعه شعر اخیرتان به نحوی بازاندیشی در تاریخ هم مطرح است.
یکی از انگیزه‌های اصلی من این است که همواره یک الگوی تاریخی گذشته را در برابر زمان حاضر بگذارم و بازی‌های اینها را در برابر هم ببینم و مثلا ببینم که این الگوها چه‌قدر بر هم منطبق می‌شوند و چه‌قدر با هم فرق دارند. بنابراین احضار تاریخ و احضار زمان‌های گذشته در شعرهای امروزی که هم در شعرها و هم در طنزهای من دیده می‌شود برای این نیست که معلومات تاریخی‌ام را عرضه کنم. تاریخ احضار می‌شود تا اکنونِ در گذر ما روبه‌روی یک چیزِ تثبیت‌شده گذشته قرار گیرد و تناظر و درگیری‌های بین اینها ما را به یک حقیقت سوم برساند و این پرسش‌ها را طرح کند که مثلا آیا ما ستم‌پذیر بوده‌ایم یا نه، آیا به‌عنوان یک ملت به فرهنگ‌های مسلط جهانی تن داده‌ايم یا میراث جهانی خودمان را به هر صورت در برابر انواع تهاجم‌ها نگه داشته‌ایم. من الان دیگر تقریبا به یقین رسیده‌ام که ما در میان ملتی با فرهنگی عظیم متولد شده‌ایم و ناخودآگاه فرهنگی این ملت پر از شرافت و عزت است، گرچه این شرافت و عزت و غرور دائما زخم‌دار می‌شود. ملتی که از هفت‌هزار سال پیش یک زندگی مادی و معنوی را شروع کرده و دائما آسیب دیده اما هیچ‌گاه فرو نیفتاده و همچنان ادامه می‌دهد. اتفاقات مهم تاریخی که در این مملکت افتاده، مثل انقلاب و… و همین انتخابات اخیری که ما داشتیم نشان می‌دهد که یک روح ملی وجود دارد که در مواقع حساس ناگهان خودش را نشان می‌دهد و همه چیز را دگرگون می‌کند. این که می‌گویم توهم و حماسه‌سازی نیست. شوونیسم هم نیست. صحبت از ملتی است که در اعماق ذهنش فهیم است و این فهم اگرچه دائما آسیب می‌بیند اما هیچ‌گاه از بین نمی‌رود. این فهم جمعی الان در گروه عظیمی از جوانان ما متبلور است. حالا ممکن است با بسیاری از عقاید این جوان‌ها هم موافق نباشیم و طبیعی هم هست، چون این‌ها آدم‌های دیگری هستند ولی اینها دارند جهان دیگری می‌سازند که جهان مطلوبی است و ما باید به این جهان احترام بگذاریم. جهانی که شعارهای خردورزانه و معقول و عاری از خشونت و خودپسندی این جوان‌ها نشانه آن است. در این شعارها یک نوع عمل‌گرایی، واقع‌بینی دقیق و حرکت رو به جلو وجود دارد. من وقتی به نهادهای انسانی جامعه خودم نگاه می‌کنم می‌بینم که جوانان امروز جامعه ما رشد عجیب و غریبی کرده‌اند چون میراث فرهنگی خودشان را به میراث جهانی متصل کرده‌اند و به زبانی جهانی سخن می‌گویند. اینکه ما شیفته گذشته یا شیفته آرمان‌های خودمان باشیم یک مسئله شخصی است اما واقعیت اجتماعی این است که ما باید یک‌بار دیگر به جامعه خودمان نگاه و در آن بازاندیشی کنیم و در این بازاندیشی ببینیم چه اتفاقی دارد می‌افتد. من فکر می‌کنم و این را جایی هم نوشته‌ام که این جوانان، ایران را در جایگاهی شایسته قرار خواهند داد و یکی از وظایف روشنفکر و هنرمند در جامعه ما این است که پرسش‌های این نسل پیش‌رونده مترقی را مطرح کند، بد و نیک این جامعه را بگوید. همه حرف ما این است که ادبیات نقد وضعیت اکنون است برای تغییر و البته مقصود ما تغییری است که ناگزیر است. یعنی یک امر ناگزیر محتوم تاریخی است. ما با چشمان باز داریم نگاه می‌کنیم و می‌بینیم که این جامعه دارد تغییر می‌کند و خود ما هم البته جدا از این قضیه نیستیم. ما هم داریم توی این جریان حرکت می‌کنیم. نسل قبلی دارد توی این جامعه حرکت می‌کند و بعضی آرمان‌های خودش را هم برای نسل بعدی توضیح داده و نسل بعدی هم کور و کر نیست و دیده و خوانده و می‌داند نسل قبلی چه کارهای مهمی کرده است. این حرف‌ها یک کمی شعاری است ولی ایرادی ندارد و درست است، برای اینکه چند بار باید ملت خودمان را آزمایش کنیم و او از آزمایش تاریخی سربلند بیرون بیاید و ما دوباره بگوییم نه فکر نمی‌کنم اینجور باشد و یک ایرادی در کار هست و… خب بالاخره یک جایی باید به‌عنوان کسی که در این مملکت زندگی می‌کند به آن‌چه دارد اتفاق می‌افتد تن در بدهیم وگرنه از مسیر جامعه جدا می‌افتیم. یکی از وظایف اصلی روشنفکر و هر آدم مترقی این است که با واقعیت جاری روبه‌رو شود و آن را درک کند و از آن تحلیل داشته باشد و به جریان‌های پیش‌برنده جامعه کمک کند. ما اکنون با مخاطبانی روبه‌رو هستیم که باید سوال‌های اساسی‌شان را در آثار خودمان انعکاس دهیم و حرف‌هایی را با آنها در میان بگذاریم و گفت‌وگویی با هم داشته باشیم و این کار ما را خیلی دشوارتر کرده است نسبت به زمانی که فقط یک طرفه جامعه‌مان را خطاب قرار می‌دادیم. امروزه یکی از کارکردهای ادبیات و هنر تداوم گفت‌وگوی فرد با جامعه است. البته انتقادها را هم باید مطرح کرد و بد و نیک قضایا را باید گفت اما با برقراری یک دیالوگ تاریخی که هیچ‌گاه در تاریخ ما نبوده  و فقط توی این دوره‌های اخیر می‌بینیم که این دیالوگ برقرار شده است. ما امروزه به‌عنوان روشنفکر و هنرمند هم می‌بینیم و هم دیده می‌شویم پس باید مواظب باشیم چون قضاوت می‌شویم و این قضاوت، بسیار تلخ و ناگوار خواهد بود اگر اشتباه کنیم. در صورت اشتباه هیچ‌گاه بخشوده نمی‌شویم چون جامعه به ما خواهد گفت شما در آستانه یک آگاهی خودتان را به نادانی زدید.

منبع: روزنامه شرق ، ۲۵ تیر ۱۳۹۶

کاشی ماندگار

کاشی ماندگار بر سر در خانه جواد مجابی نصب شد

دومین کاشی ماندگار برای شخصیت‌های فرهنگی و هنری کشور بر سردر منزل جواد مجابی نصب شد.

به گزارش ایسنا، دومین کاشی ماندگار شخصیت‌های فرهنگی و هنری کشور روز شنبه ۲۰ خرداد طی مراسمی از سوی سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی بر سردر منزل جواد مجابی شاعر، نویسنده، منتقد هنری و روزنامه‌نگار نصب شد.

جواد مجابی با بیان این‌که این مسأله یعنی نصب کاشی بر سردر خانه شخصیت‌های فرهنگی و هنری فکر خوبی است، گفت: این طرح به شهر هویت می‌دهد و فرق خانه‌ها را مشخص می‌کند. من چند سال پیش مقاله‌ای نوشتم و در آن‌جا بیان کردم که آدم‌های زنده جزو میراث فرهنگی کشور هستند و این‌گونه نیست که صرفاً کسانی که مرده‌اند یا چیزی که از گذشته باقی مانده است، جزو میراث فرهنگی باشد.

او با بیان این‌که فرهنگ امری جهانی است و فقط بومی نیست، بیان کرد: فرهنگ اهمیت بسیاری دارد. با وجود تمام تلاش‌های ما نوعی تبعیض فرهنگی در بین کشورها به‌وجود آمده است. فرهنگ کشورهای ایران، هند و چین به مراتب غنی‌تر از فرهنگ کشورهای اروپایی و غربی است، اما آن کشورها تبلیغات را در دست دارند و داشته‌هایشان را بزرگ‌تر می‌کنند. ما نباید داشته‌هایمان را به رخ آن‌ها بکشیم، اما باید خودمان را ارتقا دهیم. فکر می‌کنم این کار عملی باشد. باید به موج جهانی‌سازی بپیوندیم و نباید سهم خود را نادیده بگیریم. ما نباید تبعیض فرهنگی را فراموش کنیم و یا نادیده بگیریم.

این نویسنده افزود: دولت نباید در فرهنگ دخالت کند، اما باید حامیIMG_20170610_172910 فرهنگ باشد. ما نویسنده‌ها نمی‌خواهیم دولت کتاب‌هایمان را بخرد، اما اگر ممیزی برداشته شود با این مسألۀ غم‌انگیز روبه‌رو نخواهیم بود. به طور مثال زمانی که دانش‌آموزی رمان می‌خواند، پدرش به او می‌گوید رمان نخوان، برو درس خودت را بخوان. تصور می‌کنم این مسئله نباید وجود داشته باشد. باید خدمات آموزشی گسترش بیابد. این غم‌انگیز است که تیراژ کتاب ما به ۳۰۰ نسخه رسیده است. فرض کنیم اگر کتابخانه‌های عمومی تجهیز شود و به طور مثال ۲۰۰۰ کتابخانه داشته باشیم که هر کدام سه نسخه بخرند می‌شود ۶۰۰۰ نسخه و اگر ۲۰۰۰ نسخه هم مردم عادی بخرند می‌شود ۸۰۰۰، که این عدد باید پایۀ تیراژ کتاب در کشور باشد.

او با تأکید بر این‌که کتابخانه‌های کشور باید تجهیز شوند، گفت: امروزه کتابخانه‌های عمومی بیشتر شبیه انبار کتاب است نه کتابخانه. وزارت فرهنگ باید کاری برای تجهیز کتابخانه‌ها کند و زمینه‌های آموزشی را فراهم آورد.

مجابی در ادامه با بیان این‌که سینما دنبالۀ ادبیات است، گفت: نمی‌دانم چرا ادبیات ما در جهان مطرح نشده، اما سینمای ما مطرح شده است. باید بر روی ادبیات سرمایه‌گذاری شود و آثار به صورت دقیق ترجمه شوند و به کشورهای دیگر بروند. به طور مثال، کشور پرتغال بر روی آثار ساراماگو سرمایه‌گذاری کرده است و با وجود این‌که این نویسنده، نویسندۀ متوسطی است در دنیا مطرح شد.

این شاعر اظهار کرد: دولت به جای این‌که قیم فرهنگ شود، بیاید یاورش شود. باید وضعیت فعلی نقد شود. هیچ‌گاه بین نویسندگان با رژیم دشمنی وجود نداشته است. نقد وضعیت موجود مهم است تا وضعیت بهتر شود.

او در پاسخ به این سؤال که طرح کاشی ماندگار در واقع خاطره‌بازی با محل زندگی هنرمندان است، دربارۀ محل زندگی خود گفت: ما از سال ۵۶ در این منزل ساکن شده‌ایم. کوی نویسندگان و مجتمع‌هایی که هست در واقع یک مرکز فرهنگی است که ۱۲۵ خانوادۀ روزنامه‌نگاران در آن‌جا ساکن شده‌اند. در واقع افراد فرهنگی در این‌جا زندگی کرده‌اند و آدم‌های بسیاری در آن‌جا رفت و آمد داشته‌اند. این محل محیط امن و آسایش بود و ارتباط بین ساکنان وجود داشت. این‌جا محل رفت و آمد نسل‌های مختلف فرهنگی و نویسندگان است. درهای این خانه‌ها به روی اهل فرهنگ باز بوده است. ما سعی کردیم این‌جا یک مکان فرهنگی باشد تا محل سکنی. اتفاق‌های مهم ادبی از این اتاق‌ها عبور کرده‌اند و فضای این‌جا از تصاویر آن‌ها آکنده است که باید حفظ شود. البته ما سعی کرده‌ایم که اندکی آن را حفظ کنیم. به طور مثال سخنرانی‌هایی را که برای انجمن‌های ادبی بود ضبط و ثبتIMG_20170610_174313 کرده‌ایم. این محل مکان سکونت نبود و فرهنگ در آن حضور داشت.

مجابی در ادامه یادآور شد:‌ کتابی در حال چاپ دارم که دربارۀ تصاویر و خاطره کسانی است که در این محل رفت و آمد کرده‌اند. در واقع این کتاب هزارصفحه‌ای به صورت بحث و گفت‌وگو و خاطرۀ افرادی است که حضور داشته‌اند و به صورت کتاب منتشر خواهد شد. من معتقدم در کشور ما مشکل کم‌سندی داریم؛ نه این‌که سند نداشته باشیم، در واقع اسناد را باید بیرون بیاوریم و به مردم نشان دهیم.

این نویسنده همچنین گفت: بعد از انقلاب با تعطیلی کافه‌ها این‌جا محلی برای گردآمدن نویسندگان و اهالی فرهنگ و هنر بود. فرهنگ به معنی همزیستی مسالمت‌آمیز عقاید مختلف است؛ کار فرهنگ فارغ از سود و زیانش که بیشتر اوقات زیان آن بر سودش می‌چربد که ایرادی ندارد و امری رایج است، در واقع درگیری ذهن‌ها است. به نظر من این‌گونه نیست که فرهنگ از درگیری ذهن یک نفر صادر شود، بلکه درگیری ذهن عده‌ای است که دربارۀ یک موضوع فکر می‌کنند.

او با بیان این‌که ما زمانی همزیستی مسالمت‌آمیز فرهنگی را خواهیم داشت که فقط به افراد فرهنگی اکتفا نکنیم، گفت: باید پاتوق فرهنگی و تشکل‌های صنفی ایجاد کنیم. کتابخانه‌های عمومی را تجهیز کنیم و آزادی در نشر را به‌وجود آوریم. چاپ کتاب هدف ما نیست؛ هدف ما ارتباط‌گیری با تودۀ مردم است. ما از مرحله‌ای که نیما شعر می‌گفت و آن را تفسیر می‌کرد عبور کرده‌ایم و به جایی رسیده‌ایم که بده بستان بین اهل فرهنگ و مردم به‌وجود آمده است و این بده بستان‌ها باید حفظ شود.

مجابی افزود: نشر در کشور ما جنبۀ دکان پیدا کرده است. به نظرم نشر باید موسسۀ مالی قوی باشد که در آن تمامی مراحل از جمله ترجمه و ویراستاری انجام شود. این‌طور نباشد که هر نشر یک مغازه باز کند و ۱۲ کتاب در آن‌جا بگذارد که کسی آن‌ها را نمی‌خرد. باید در کشور حداقل ۱۰ تا ۱۲ نشر بزرگ وجود داشته باشند که غیردولتی باشند. در کنار آن ناشران کوچک نیز حضور داشته باشند.

این نویسنده سپس درباره طرح نصب کاشی بر سردر منزل شخصیت‌های فرهنگی و هنری این متن را خواند:

درود و سپاس به حاضران گرامی و دوستان عزیز.

نصب کاشی یادمان، برسردر خانۀ هنرمندان و دانشوران از سوی سازمان میراث فرهنگی ایران، بیانگر آن است که آثار آفرینندگان علمی و فرهنگی زنده نیز بخشی از سرمایۀ معنوی ملی شمره می‌شود. این رسم که آثار را آفریننده در زمان ما و پدیدآورندگانش در تابش گنجینۀ دانش و هنر پیشین ایران دیده شوند، مایه دلگرمی کوشندگان ادب معاصر و تشویق نسل‌های بعدی به پیگیری این راه و روش تواند بود. کاشی نشانگر، از چشم رهگذر، مکان عادی را زمان‌روا می‌کند، جایی است در شهر که در آن دانش و فرهنگ به سالیان دراز مشغلۀ ساکنانش بوده است. خلوت هنرمند را برای یکی شدن با خود، با هنر، با عصر خویش نشان می‌دهد. همچنین رفت و آمد چند نسل از فرزانگان زمان در اتاق‌هایش را به حافظه‌ای ماندگار می‌سپارد. این نگاه، داد و ستد عاطفی مردم وطن و فرزندان تاریخیشان را استوار می‌دارد.

اجرای همه‌سونگر این طرح، نقشه‌ای راهنما از حضور پیشینیان کنار نوآمدگان علم و فرهنگ ایران را ترسیم می‌کند. نشان می‌دهد که سودای مداوم فرزانگان، همدلی با مردم و عمرسپاری در گسترش دانش و بینش بشری در کشور و جهان بوده است.

شادمان و سپاسگزارم که آن سازمان محترم همسویی خود را با ملتی بزرگ و فهیم نشان می‌دهد که برپادارندگان فرهنگ انسان‌گرا را از دیرباز تا امروز بازشناخته است. آرزو دارم زمانه چنان سازگار و هموار گردد که نسل‌های فردایی، این وطن و فرهنگ مردمش را عاشقانه بنگرد و خردورزانه، مهربان‌تر از ما، ایران زیبای صلح‌آمیز پیش‌رو را در قلب این سیارۀ مشوش تابان نگه دارد.

مجابی در انتها پیشنهاد کرد نصب این کاشی‌های ماندگار ادامه داشته باشد به خصوص برای مکان‌هایی که الان دیگر نیستند. او گفت: در کشورهای دیگر این امر وجود دارد که پلاک‌های کوچکی برای مکان‌هایی که نویسندگان و یا پژوهشگران در آن‌جا کارهای خود را انجام می‌دادند، نصب شده است. اگر این اتفاق در ایران بیفتد خوب است. مثلا کافه فیروز که زمانی پاتوق نویسندگان بنام بود و صادق هدایت در آن‌جا حضور داشت، الان به بانک تبدیل شده است. من با این موضوع حتی شوخی کردم و گفتم کارمندان بانک در حالی که کار می‌کنند، صداها و همهمه‌هایی می‌شنوند و متعجب می‌شوند که این صداها از کجاست!؟ این صداها همان صدای نویسندگان و هنرمندانی است که در این‌جا جمع می‌شدند. ما می‌توانیم با نصب پلاکی یادآوری کنیم که این‌جا زمانی کافه‌ای بود که نویسندگان در آن‌جا جمع شده و گفت‌وگو می‌کردند.

پوریا سوری مدیر روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی نیز با بیان این‌که نصب کاشی ماندگار بعدی برای قیصر امین‌پور (شاعر و استاد فقید دانشگاه) خواهد بود گفت: با توجه به هماهنگی‌های به‌عمل‌آمده این کاشی بر سردر خانه‌ای که قیصر امین‌پور در باغ فیض داشت، نصب می‌شود؛ البته اگر ساکنان آن‌جا مخالفتی نداشته باشند. همچنین کاشی دیگری در خانه کودکی این شاعر در گتوند نصب می‌شود.

به گفتۀ او، کاشی بعدی نیز بر سردر منزل ناصر مسعودی نصب خواهد شد.

منبع: خبرگزاری ایسنا ۲۰ خرداد ۱۳۹۶

نمایشگاه از کجا تا به کجا

(برای نمایشگاه از کجا تا به کجا (اتودهای هنری و ادبی) در گالری ثالث ارسال شد.)

انگارهها در روند صورتگری 

«انگاره»، پرواز تخیل و تأمل است در یک لحظه ، نوعی کشف وشهود، برقی گذرا از خلاقیت ذهن هنرمنداست که وقتی ازمغز به دست و ابزارآفرینشگری منتقل شد ، نشانه ای از درخشش ناگهانی اش را حفظ می کند . هنرمند نقاش در هنگامۀ آفرینش به ادراک حسی ویژه می رسد که آن را در چند خط مشق گونه ، مهارمی کند . این حس ملتهب ، به پیش طرح خطی یا رنگی، بدل می شود ،سپس  تبدیل به طرح کاملیا تابلوی اجراشده می گردد .اصل تابلو همین اتود شتابناک نیرومنداست که از ناخودآگاه بیرون می پرد وبقیۀ کارحاصل  مهارت درساخت وساز و قدرت به کارگیری دانش و تجربه وذوق فردی است .   

وقتی رمان “برج های خاموشی” را می نوشتم ، انگاره ای از” فراخنا وتنگنا” به ذهنم آمد که حرکت انسان ها درآن، سرگذشت فردی و سرنوشت جمعی را می نمایاند . حس فراخنای انتزاعی  مبدل شد به کویر بی پایان وادراک تنگنای تجریدی شد تاریکنای زندان . وقایع و واقعیات رمان دراین دو عرصۀ متناقض “نامحدود ومحدود”  جریان یافت .  

انگارۀ معماری وشهرسازی ایرانی نیز گاهی چنین انگاشته ای دارد:  حسی ناب که ازجنس آجروسیمان وکاشی نیست،حرکت ذهن است بر بال تأمل وخیال به منظورثبت درک خاصی ازفضا.  دراصفهان از کوچه های تنگ  باریک با دیوارهای بلند می گذری وذله می شوی از حرکت  خود بین فضای محدودکنندۀ گذرگاه . ناگهان پایان کوچۀ باریک کاهگلی، به فضای گشادۀ میدان نقش جهان باز می شود وتو گشاده دل وسبکروح درفضای گستردۀ رنگارنگ، راحتی ونشاط می یابی .  

انگاره ، یا پیش طرح ومشق، گاه می تواند تمامی مشخصات یک کارکامل را در خطوط شتابزده اش داشته باشد یا تنها لمحه ای از دریافت حسی هنرمندباشد که در رستخیزی ناگهان زاده شده اما بالش ووالایش این نوزاده به  زمان و روندفنی بیشتری نیازدارد.  گفتنی است که انگاره وقتی ازذهن به دست منتقل می شود تا تبدیل به ملودی اصلی ، پیش طرح نگاره ، گوهرنمایشنامه ، یا مایۀ اصلی  رمان گردد، دچار افت حسی می شود . خیال آدمی در جانشین شدنش به نشانه های مادی مشترک ، گذری دشوار می پیماید.  آن چه هنرمند در ذهن خود به صورتی تجریدی حس کرده وبرای بازنمائی آن احساس مبهم ،  بی تاب ودست به کار شده است هیچ گاه با همان یگانگی و قوت درعالم خارج زاده نمی شود وغالبا درعبوراز نشانه های قراردادی، با کاهشگری معنائی و تغییرصوری همراه است  ، کمترهنرمندی است که بتواند عین آن چه رادرذهن پرورده توسط رسانۀ درگیرش ، بازنمائی کند .وقتی از انگاره به سوی اجرای کامل اثر می رویم شباهت ها یا تفاوت های اثر با الگوی ذهنی، بیشترنمایان می شود .  ازهمین رو شاهد نارضائی خلاق هنرمندان بزرگی هستیم که می نالند آن چه را اندیشیده اند نتوانسته اند عینا بسازند . همین نارضائی عطشناک ، موجب تکرار وتداوم تقلای آنها برای نمایش کاملتر خیالات وتأملات شان می شود ومیل به انطباق کامل ادراک ذهنی بر تجلی مادی اش ، چون امیدی نومیدوارانه تاپایان عمر ادامه دارد .

انگاره های ذهنی هنرمند( موسیقی دان، معمار، شاعر، نقاش. . .) درهنگام ثبت فوری شان،حامل ناب ترین ونزدیک ترین حس برانگیختۀ فرد خلاق اند که بی اختیار او از عرصۀ ناخودآگاه به مرزآگاهی و عمل می رسند وبی فاصله در نشانگان صوتی وتصویری یا واژگانی؛ نمود می یابند. ازاین منظر، انگاره ها، خصوصی ترین واکنش آفرینشی انسان حساس دربرابر ذهن خود وعالم بیرونی اند. جانمایۀ انگاره ، انگیزش آنی تخیل وتأمل هنرمند است که ساده ترین و نیرومندترین بیان آن را ، درلحظۀ پدیداری اش جستجو می کند و خوشاهنرمندی که چالاک ترین صیاد این برق گریزان است.

آزادی یعنی رهایی از حصار نادانی

بانی فیلم – مهتا بردبار – ساعت پنج بعدازظهر قرار گذاشته بودیم که در کوی نویسندگان ایشان را ملاقات کنیم ترافیک سنگین بزرگراه جلال آل احمد واقعاً کلافمون کرده بود. بالاخره تونستیم ساعت ۱۰/۵ از دروازه کوی نویسندگان وارد فضای اونجا بشیم. از دیر رسیدن آنقدر استرس داشتم که هرچه فکر می‌کردم قرار است به مصاحبه با چه کسی بروم یادم نمی‌آمد تا از نگهبانان آدرس بلوک را بگیرم. هم خنده‌ام گرفته بود و هم استرس داشتم. سرانجام ماشین رو مقابل دریچه منزل دکتر جواد مجابی پارک کردم. دکتر مثل همیشه با همان ژاکت بافتنی قرمز پشت پنجره منتظر ما بود. قرار بود راجع به سینما و ادبیات و نوروز با هم صحبت کنیم. دکتر جواد مجابی که شاعر و پژوهشگر حوزه ادبیات است، در رشته اقتصاد مدرک دکتری دارد اما در عین حال طنزپرداز قهاریست و برای کودکان هم بسیار نوشته است شاهد، نام وی در نوشتن فیلم نامه‌های جنایت پنهان، دیوانگان بر ساحل و مهمان‌کش هستیم. با وی به گفت و گو نشستیم.

جواد مجابی

اولين فيلمي كه در زندگيتان ديديد چه فيلمي بود ؟
–    حوالی سال۴۸ توی قزوین یک سینما بود به نام سینما ایران جزو عجیب غریب ترین فیلمهایی که یادم هست اسمش بود. «فریدون بی نوا»  كه در آنجا نمايش داده ميشد، یه فیلم ایتالیایایی بود وبعد اسم ایرانی براش گذاشته بودند بعد طبیعتا فیلمهای کینگ کونگ و تارزان و زورو و .. و بر ذهن افراد بسیار تاثیر گذار بودند و از همانجا شاخه انحرافی دعوا بر ضد شرقی ها شکل گرفت. همیشه نوعی حقیقت فرهنگی در عرصه سینما بوده و یک سری فکرای غلط هم هست. شايد بتونم بگم جزو اولين فيلم هاي ايراني كه ديدم فيلمي بود كه خانم دلكش توش بازي مي كردند.
خانم دلکش چند تا فیلم بازی کرده بودند که هم آواز می خواندند و هم بازی ميكردن. در واقع فیلمهای اولیه ایرانی به مدد آواز وخيلي چيزاي ديگه شكل ميگرفت این اوایلِ کار سینما بود که ما با آن روبرو می شدیم. سینمای ایران دو تا دشمن مقتدر داشت. یکی فیلم های هندی بود و یکی هم فیلم های مصری و عربی بود. آنها هم در واقع به دلیل نزدیکی به ذهنیت مذهبی و برخی هم مثل فیلمهای ایران رقص داشتند سینمای ایران میخواست با آنها معاوده بکنه مثل فیلم « بلبل سرگردان» یا فیلمهایی که کوشان می ساخت یا افراد دیگه ولی اونها به عنوان رقبای قوی تر بر بازار سینما مسلط بودند.
بعدها … کاووسی آمد و اسم بدنه سینمای ایران را گذاشتند فیلم فارسی و  این سینما به تدریج توانست رقبا را به کنار بزند و نوعی  اخلاقیات قلابی را بیان کند و این سینما توانست قدرت پیدا کند و «ایران» بیشتر مطرح شود. سالها سینمای ایران با عقب راندن رقبای خودش یکه تاز بود تا اینکه فیلمهای هالیوودی به تدریج آمدن، همیشه بخشی از سینمای ایران می توانسته در بازار سینمای خارجی تا حدی خودش رو روی پا نگه داره.
يك حمله شدید به بدنه سینمای ایران اگرچه ضعیف و ناپیدا بوده شروع شده بوداما اون موقع  توجه این دوستان به به اين نبود که آیا توان این فرهنگ بیشتر از اینه و اگر بیشتر از اینه چرا تولید نمیشه البته این توان بیشتر بود ولي مخاطب کمتری داشت . اینجا من میخوام سوء استفاده کنم و راجع به فرخ غفاری بیشتر صحبت کنم، فرخ غفاری از افرادی است که حقش پایمال شده و جز منتقدین سینما و مجله بود و وقتی که آمد ایران کانون فیلم ایران را تشکیل داد و کانون فیلم بود که نگاه ما را تصحیح کرد و رشد داد . در این کانون فیلم تقریبا تمام روشنفکران آن زمان می آمدند مثل آل احمد  یا خانم سیمین دانشور، جلال مقدم و…. و با دیدن فیلمهای کانون فیلم بود که ما آرام آرام دیگه فیلم های هندی اشک انگیز و فیلمهای مصری رو رها کردیم تا اینکه تا حدی به فیلمهای جدی بپردازیم ولی این به معنای این نیست که بدنه سینمایی که وجود داره را تحقیرش کنیم و فقط بپردازیم به ستایش چندتا فیلم خوب. این فیلمها در واقع با ارزشند و در واقع چراغهای راهند اگر ما به سابقه کار رجوع کنیم که چگونه تیاتر و سینما یک امر غیر اخلاقی بوده و مورد نفرت بعضی از آدمها بوده و علیه آن تبلیغات میشده، متوجه می شویم چقدر اینها در طول این سالها کار کرده اند.
من وقتی رفته بودم روزنامه اطلاعات در حوالی سالهاي ۱۳۴۶ روزنامه را ورق میزدم که اون زمان هم فیلم ایرانی بود هم خارجی و هم تیاتر ، نویسندگان روزنامه برای اینکه بگن تیاتر یک امر غیر اخلاقی و غیر منطقی نیست اول مقاله شروع می کردند که «این یک اثر اخلاقی است و خانوادگان محترم را از فساد و تباهی نجات میدهد و مردم بشتابید» ، در واقع در شرایط بسیار بدی که سینما برای جامعه غیر قابل قبول بوده و آنرا یک امر غیر اخلاقی و شیطانی میدانستند کما اینکه ۵۰ سال قبلش فکر می کردند برق یک امر شیطانی است و لامپ های خیابان ها را می شکستند و می گفتند نیروی شیطانی است که می آید شهر را تصرف مي كند.
یادمان باشد ما از چنین فضاهایی عبور کردیم و اگر بخواهیم بگوییم ما همونجوری که فرانسوی ها فیلم میسازند یا انگلیسی ها می خواهیم فیلم بسازیم توقع زیادی بوده که بسیاری از روشنفکران ما این توقع را به وجود آورده اند بدون اینکه زمینه این کار وجود داشته باشد.
 از چه زماني سينما را دنبال كرده ايد؟
ـ من سینما را در چندین دهه دنبال کردم و از دهه ۴۰ تشدید شد با فستیوال فیلم کودکان و خود اینکه هنرمندان می آمدند یک جاذبه ای داشت وخیلی با اهمیت بود.  فستیوال فیلم تهران خیلی کمک کرد به پرورش و رشد اندیشه های یک نسل و البته در کنار آن جشن هنر هم بسیار تاثیرگذار بود.
گاهی خود فیلم به تنهایی می آمد و گاهی کل آثار هنرمند مورد بردسی قرار می گرفت، این فیلمهایی که ما در جشن هنر میدیدیم و در کنار آن مرور بر آثار برگزیده سینمای جهان این آگاهی را بیشتر می کرد.
من تصور میکنم که بین سالهای ۴۵ تا ۵۵ یک اتفاق افتاد و اینکه طبقه متوسط تحصیل کرده وقت پیدا کردند به عنوان مصرف کننده باشند.
فقط علاقه مندی به هنر کافی نیست و اینکه شما گاهی حوصله ندارین با اثر هنری روبرو شوید برای همین شما می بینید در عرصه کتاب یک دفعه با یک ابداعی که مي شود و  کتاب جیبی به بازار مي آيد  تیراژ کتاب از ۵۰۰ نسخه به چندين هزار نسخه ميرسه  این خیلی مهمه و در همان دوره ما می بینیم یک آدمی مثل شاملو می یاد ونشريه اي رو راه ميندازه كه  اون هم در واقع نزدیک به ۲۰ تا ۳۰ هزار تیراژ داره و برای یک مجله ادبی تیراژ ۳۰۰۰۰ خیلی زیادیه با توجه به اینکه «سخن» همون موقع ۵۰۰ تا ۷۰۰ تا نسخه فروش داشته . برای همین اهمیت داره که تولیدات فرهنگی بیاد از مخاطبان معمولی فراتر بره و بیاد تو جامعه و این فقط در بین سال هاي  ۴۵ تا ۵۵ اينگونه  شده بود به دلیل اینکه فرهنگ مجال تولید و عرضه  پیدا کرده بود
دولت ها می توانند به نوعی سیاستگذاری کنند که در واقع فرهنگ درست هنري  در جامعه گسترش پیدا کنه توقع شما چیه؟
ـ به طور کلی دولت ها و حکومت ها نباید زیاد غصه این رو بخورند. دولت ها وطیفه ندارند که راه و رسم فرهنگی رو تعيين كنند  آنها  فقط می توانند کمک کنند که این رشد فرهنگی دقیق تر و بهتر عملی بشه، مثلا با آموزش دادن عمومی درست ،يا اشاعه فرهنگ با پدید آوردن نهادهای فرهنگی، مثلا اگر ما بخوایم نقاشی را رشد بدهیم بایستی در مدارس ما به طور دقیق در مورد نقاشی صحبت بشه ، بایستی فرهنگ نقاشی در جامعه جدی گرفته بشه، باید موزه ها و گالری ها و نهادهایی باشند و در آنجاها نقاشی ها عرضه بشه،  گاهی نقاشی ها در معابر عمومی دیده بشن .
وقتی شما توی شهری صدها مجسمه درست و طراحی شده می بینید ، ذهن مردم و نگاه مردم تربیت میشه. انواع معماری غلط و زشت، مجسمه های کج و کوله و غلط، نبود نقاشی حتی بنرهای شهری زيبا ، از این مردم نمیشه توقع داشت که اینها دوستدار هنر باشن. مثلا در مورد همین نقاشی وقتی که نقاشی مدرن در ایران آمده حول و حوش سالهای ۱۳۰۰بود  و در  ۱۳۰۰ شعر مدرن و نمایش مدرن هم شکل گرفت (یعنی ۱۹۳۰)، اما ۴ دهه طول کشیده تا مدرنیسم تثبیت بشه و اصلا مورد قبول جامعه قرار بگیره ، چرا؟ علتش این است که ما منابع نقاشی در جامعه نداشتیم ، – یک مقدار مینیاتورهایی داشتیم اما در سطح خواص- مجسمه و تابلو اصلا در جایی نبوده، دکان ها و گالری هایی که نقاشی را نشان بدهند نبوده و فقط شمایل ها یی از قهرمان ها و دراویش و نقاشی های قهوه خانه ای بوده آنهم بسیار کم و یک مقدار نقاشی هایی در کتاب های چاپ سنگی. بعد از کاریکاتوری که در روزنامه ها چاپ شد. یعنی کل دانش هنرهای تجسمی که در اختیار مردم بوده همین ها بوده ، برای همین می بینید کمال الملک و شاگردانش – البته کمال الملک خودش یک شهرتی داشته- اما بیشتر شاگردانش در فقر و در گمنانی مردند. در حالی که آثار آنها برای مردم ساخته شده بوده و برای آنها قابل درک بوده اما چون مردم زمینه شناخت این آثار را نداشتند اصلا به آنها توجه نکردند و اصلا جزو ذهنیتشان نبوده که به نقاشی اهمیت بدهند.
من با استادان ۷۰ -۸۰ ساله از  نسل پیشین صحبت کردم که می گفتند ما که در سال ۱۳۲۸ گالری را تشکیل دادیم حتی مردم به صورت مجانی نمی آمدند گالری را ببینند. مثلا براي اينكه مردم بيان و نقاشي ببينن يه برنامه رقص ميذاشتن و مردم وقتي براي ديدن رقص مي آمدن در عین حال تابلو را نگاه می کردند و در صورتی که فردی به آن تابلو نگاه میکرد آنوقت بود که هنرمند اجازه پیدا می کرد قدری از کاری که انجام داده را برایشان توضیح دهد.
سینما و تیاتر هم از همین تنگناهای وحشتناک گذر کرده. به عقیده من الان سینمای ما سینمای درجه ۱ در دنیاست و این خیلی برای ما مهمه.
به نظر شما شعر ايران در دنيا جايگاه بهتري داره يا سينما ؟
یکي از شخصیت هاي مهم ادبيات غرب  رسما گفت: ما سینمای شما را می شناسیم اما ادبیات‌تان چکار دارد می کند؟ ؛چرا؟ برای اینکه سینمای ما تقریبا با یک کنتراست معرفی شد و سالها در طول جشنواره های مختلف فهمیده شد که سینمای ایران در کجا قرار دارد.
به جرات میتوان گفت که نقاشی و شعر ما بسیار از سینمای ما قوی تره اما از آنجا که شعر ما نیازمند ترجمه است و نیازمند ارایه درسته، هیچ گاه شعر که هنر اصلی ماست هیچ‌گاه جایگاهی در دنیا پیدا نکرده.
در همه جای دنیا ، یا دولت یا بخش خصوصی به اشاعه هنر پیشرو می پردازد که ترجیح بر این است که بخش خصوصی این کار را انجام دهد نه دولت.
در ایران در مورد ادبیات بر عکس شده و در مورد سینما نه تنها کمک نکردند که حتی در مواردی جلوش رو گرفتند
به نظر ميرسه باید سرمایه گذارهايي وارد عرصه بشوند كه به هنرمندان اعتماد بيشتري داشته باشن، ولی به نوعی نه اونها حاضر به این کار هستند  و هم اينكه مردم توقع دارند کار هنری هم باید رایگان باشه. چطور میشه این دیدگاه را هم در بین مردم عامه و هم در بین سرمایه گذاران تغییر داد؟
در ایران  و کشورهایی مثل ایران این کار خیلی مشکله چون سرمایه اصلی دست دولت است و اون هست که در واقع خط و جهت میدهد که سینما و هنر به کدام سمت برود و هم نظارت می کند و هم کنترل می کند و هم در مواردی مانع میشود، اما در جاهایی که سرمایه گذاری آزاد وجود داره بعضی از نهادهای بزرگ و نه سرمایه داران ، مثل شرکت های فرا ملیتی مثلا بنیادی پولش را ازطریق ماشین در آورده ولی هرچقدر برای هنر خرج کنه به عنوان مالیاتش به حساب میاِد برای همین قادره به بزرگان و تازه پاها کمک کند.
سرمایه دار منفرد آگاه از این قضیه نیست. بنیادهای بزرگ فرهنگی وابسته به دولت می توانند این نوع سرمایه گذاری ها را حمایت کنند نه یک فرد. یا آنکه در دولت ها یک سازمانی وجود داشته باشد که کمک کنه به هنرمند آنهم با درست خرج کردن مالیات هایی که از مردم میگیرد.
برای سرمایه گذاران ایرانی بیشتر نگاه بیزینسی وجود دارد ، درسته که نيمي از  سینما فرهنگی است و نیمیش بیزینس اما باید سرمایه گذاری و هدایت از سوی افرادی صورت گیرد که علاقه مند هم باشند اما در ایران در مواردی فقط نگاه بیزینسی و به دور از علاقه و دانش وجود دارد، کما اینکه در مورد نشر هم ما این مشکل را داریم.
بایستی نهادهای بزرگ سرمایه داری که نگاه فرهنگی دارد وارد عرصه شوند.داشتن عشق فقط کافی نیست بلکه باید امکانات آن هنر هم وجود داشته باشد. مانند دولت سوئد که بخشی از آن با گرفتن مالیات از مردم از سینما حمایت می کند.
{ما نباید فراموش کنیم که } دولت ها فرهنگ ساز نیستند و بلکه خدمتکار مردم هستند.
دولت‌هایی که از مردم مالیات میگیرند خدمتکار مردمند اما دولت با پول نفت ارباب به حساب می آید.
دولت ها نباید پدر و مادر باشند بلکه باید فقط خدمتگزار باشند و به ادامه زندگی مردم کمک کنند.
خوشبختانه در ایران دولت ها می دانند که خدمتگزار مردم هستند اما اینکه چگونه باید این خدمتگزاری را ادامه دهند مهم است و چون توان مالی در دست دولت است به خودش اجازه حمایت یا عدم حمایت از بعضی کارها را می دهد.
{دولت باید سیاستگذاری های درستی را در پیش بگیرد } مثلا به جای ماجرای تکریم ۱۰۰ هزارتومنی ای که به هنرمندان میدادند بهتر بود آن‌ را ببرند روی بیمه هنرمند. این ماجرای تکریم به معنای حمایت نبود.
چرا با وجود اینکه ادبیات هنر ملی ماست، جریان های ادبی ایران مثل مکاتب ادبی اروپا تاثیر گذار نبوده ؟
-آنچه از شعر برای ما باقی مانده از قرن سوم به بعد است درحالی‌که تا قبل از آن شعر شغل درباری بوده و در واقع شاعر مورخ دربار به حساب می آمده ، تا مدت ها شعر و شاعر به عنوان یکی از ارکان دولتی به حساب می آمده و تا قرن ششم این بحث وجود داشته تا اینکه سنایی در قرن ۶ شعر را از دربار جدا می کنه و می بره بین مردم. این ادامه داره تا دوره مشروطیت. قبل از مشروطیت در کنار شعر داستان نداریم.
در دوره مشروطه، رمانس به وجود آمد نه رمان، رمان هایی در شرح سلحشوری و نيز  نوعی پیش رمان هست که به تقلید آثار الکساندر دوماست البته ما روایت و حکایت داشتیم مثل کلیله و دمنه و … یا همان مجموعه خمسه نظامی.
ما در قرن ۸ آنتولوژی قصه داریم، این نشان میده که هیچ ملتی از قصه جدا نیست اما اینحا بیشتر قصه شفاهی بوده نه کتبی اما اینکه چرا مکاتب ادبی به وجود نیامده ؟!
– نه بیشتر سوال من این است که چرا با وجود اینکه مکاتب ادبی ایران زودتر از مکاتب ادبی اروپا شکل گرفته ما میبینیم که هیچ یک از جنبش های ادبی ایران نتوانسه بر  ادبیات اروپا یا روسیه یا دیگر کشورها تاثیر بگذارند؟ هرچند که تطبیق ادبیات ایران و اروپا با وجود شاخص های مشترک بسیار سخت است.
-ما باید بدانیم روسیه مثل ایران مجزا از کل اروپا نبوده با وجود اینکه جدا به نظر می آیند یکی هستند از نظر فکر و اندیشه و زبان و  … در حالی‌که ایران به دلیل نداشتن ترجمه در یک انزوای فرهنگی و ارتباطی با دیگر کشورها قرار داشته.
در مورد جریان های تاثیر گذار اصلا ایران قابل مقایسه نیست با اروپا ، زیرا اروپا یک کشور نیست . {بلکه زمانی که بحث ایران به میان می‌آید حرف از یک کشور است که زبان مشترکی با کشورهای کمتری دارد} زبان محدود فارسی ، داد و ستد را مشکل می کند و کشورهای کمی به فارسی صحبت می کنند. در حالی‌که وقتی کشورهایی همه یک مجموعه باشند کار راحت تر است { فهم و روابط فرهنگی راحت تر و خارج از وابستگي به ترجمه صورت می گیرد} به جرات هند و چین فرهنگ های درجه یک و بالاتر از اروپا دارند اما به دلیل بسته بودن دایره داد و ستد زباني تاثير گذاري كمتري دارند، ما هم همین‌طور. وقتی ما با اروپا روبرو شدیم نتوانستیم داد و ستد کنیم فقط از آنها گرفتیم. در حالی که آنها متدلوژی قوی تری داشتند و ما هنوز نتوانستیم فرهنگ خودمون رو درست بیان کنیم، مثلا در مورد زنان ایران و تحت ستم بودن آنها، هرگز به طور دقیق بررسی نکردیم که آیا زنان ایرانی تحت ستم بودند و یا نه بخش عظیمی از فرهنگ ایرانی و آموزش زبان به نسل بعدی و فرزندان‌شان و … را بر دوش داشتند؟ {که در حقیقت مورد دوم درست است} ما دنبال فرهنگ ایران نرفتیم ، کافی است یک دور ادبیات عامه ایران و داستان هایی مثل ویس و رامین و شاهنامه و … را نگاه کنیم و ببینیم این زن هست که همه چیز را ارایه میدهد.
ما به واسطه زبان‌مان در خودمان مدفون شدیم. ما نیاز به باز اندیشی دوباره میراث ملی خودمان داریم تا بتوانیم با معیارهای جهانی خود را محک بزنیم و آنهایی که خوب هستند نگه داریم و پرورش دهیم.
آن موقع که ایران امپراتوری بزرگ بوده مجموعه ای از فرهنگ های ملل روی هم تاثیر گذاشته و همه چیز را به هم ربط داده اما وقتی کوچک شده دیگر زبانش محدود شده {و به همین دلیل نتوانسته با دیگر کشورها تبادل فرهنگ و اطلاعات فرهنگی کند و محدود باقی مانده است}
چرا صنعت سینمای ایران بیشتر از دیگر هنرها رشد می کنه؟
– سینما از طریق تصویر کار خودش را انجام میدهد و نیاز به زبان نداره و یک زبان جهانی هست و نیاز به ترجمه نداره درحالی‌که اگه ادبیات هم به خوبی ترجمه بشه همین اتفاق خوب براش میفته و میتونه رشد کنه دولت توانست یک برنامه حمایتی در یک دوره داشته باشد و این راه را باز کرد برای انجام کارهای خوب سينمايي
بهترین فیلمی که دیدید؟ یا فیلمی که خیلی دوست داشتید؟
– فیلمی که چند بار دیدم «مایم دابن هاينز» بود  هم داستان خوبه ، هم کار خوبه.
سینما میرید؟
– تا یکی دو سال پیش آره  ولي الان بیشتر از طریق ویدیو میبینیم.
ظاهرا شما يك فيلم هم ساخته يا فيلمنامه اش را نوشته ايد؟
ـ «پسرک چشم آبی»، که در ایران کار شده و من در آن میگویم که ما حق نداریم نگاه بچه هامان را عوض کنیم ، اما نمیدونم در این دوره اجازه نمایش پیدا میکند یا نه.
در حال حاضر چه كارهاي تازه‌اي انجام داده ايد؟
– يك كتاب زندگینامه مانده برای روزگار دیگه ۴۰۰ صفحه زندگی شخصی و ۴۰۰ صفحه دیگر دیدارهای من با هنرمندان است.
– سرآمدان هنر ۲ جلدی ۱۳۰۰-۱۳۹۰
– گزیده اشعار
– ۵- ۶ مجموعه شعر که بعد از ۱۰ رمانی که نوشته بودم آماده شده.
– رمانی اخیرا شروع کردم.
– من فقط مینویسم. نوشتن کار همیشه من هست و نوشتن رمان آزاد کردن روح است که از ناشناخته ها.
– بهترین وسیله شخصی که دوست دارید و فکر میکنید اگه بگیرند دیگه قادر نيستيد به زندگي ادامه بدید؟
– (با خنده) نفس … اگر نفسمو بگيرن حتما ميميرم!
آخرين سخن؟
-آزادی یکی از زیباترین کلمات است و این فقط آزادی سیاسی نیست بلكه همان آزادی از اسارتِ نادانی است اميدوارم سال جديد سال رهايي بيشتر از حصار جهل باشه.

منبع: نشریه بانی فیلم – ۲۵ اسفند ماه ۱۳۹۵

مطالب قدیمی تر