رویدادها

نمایشگاه آهنگ آفتاب

(جواد مجابی شاعر ومنتقد از نمایشگاه “آهنگ آفتاب “محمدرضا جوادی در موزۀ هنرهای معاصر تهران دیدار کرد وآن چه درزیر می آید بخشی از گفته های او با معمار وعکاس این نمایشگاه است.  )

جغرافیای تاریخی کشورکویر

نظرکلی من در بارۀ عکس هاي کویر این است که  به كار بردن صفاتی چون شعر کوير و تعبیر خیالی ومثالی بودن این فضای مادی ملموس،بیشترازمقولۀ تعبیرات شاعران احساساتی است و بارخاصی براي تحليل آثار نمايشگاه ندارد. چيزی بايد گفته شود که چون خود کویر مادی و عيني باشد. به گمان من عکس های این نمایشگاه ، نشان دهندۀ معماری کویر ، معماری باد وآفتاب و رمل است . نوعی معماری طبیعت دربرابر معماری بشری. می دانیم که معماری انسان هميشه ملهم از طبيعت بوده است . معمار شکل ها وفضاهای طبیعی را تقلید کرده سپس آن دستمایه ها راتکميل و دگرگون نموده است .  انسان نگاه کرده به  بافت های سنگ ها، ساخت های کويری،  سايه روشن دریاها وکوه ها وجنگل ها . مشکل بتوان گفت او چیزی را ابداع کرده باشد .  ترکیب واجزای طبیعت را دیده ودرکارگاه ذهن وتخیل خود تغییر داده و در دستکارخود ، معماری اش بازنمائی کرده است ، نمی توانیم از طبيعت فراتر برویم و این چالشی بزرگ است . شما مارا با بخشی از اصل طبیعت ،  هستی ملموس عریان روبه رو کرده اید ، آفرینه ای که خود مایۀآفرینشگری است .  اگر به معماری کوير توجه کنیم  نزديک ترين مفهوم به طبيعت را دریافت کرده ایم ،  در حالی که سخن گفتن از  موسيقی در کوير، شعر در کوير، امری ثانوی وانتزاعی است اما معماری آن جسمانيتی است که در کوير است و از داخل خودش بيرون می آيد. تلقی انسان يا تجريد ذهنی انسان از آن نيست.

اما در بارۀ انحنای فضاو شکل ها  درعکس های شما . تاریخ هنر تجسمی ما به نحوی محصور در انحنا است ،شاید به این علت که تلقی ايرانی ها از زمان مدور است ، هزاره های مدور . يک هزاره می آيد و به انتها می رسد ودوباره  هزاره ديگر دايره وار شروع می شود.دايره به عنوان يک شکل کامل در نظرشان بودهاست و از اينجا آن انحنا در ذهن و آفریده های ذهنی به وجود آمده که در معماری وخط وموسيقی ما شیوع پيدا کرده . البته فشار تاريخی هم روی پراکنش  اين انحنا مؤثر است يعنی کمر ملتی زير بار فشاراستبداد تاریخی وهجوم ها وحوادث خونبار خم شده است .  شما در هنر تجسمی اروپايی خاصه بخش مدرن آن خط های راست گوشه وزوايای قائمه می بينيد درحالی که در هنربصری کشورهای خاورميانه خميدگی بيشترنمود دارد . درآثار جنین وارۀ حسين مجابي،که شما با آن آشنائید ، کل فضا و حس نهائی اثر ناشی از این ايدة خم شدگی است.  در کار استاد فرشچيان این همه انحنا راحاصل عمری درگیری ذهن هنرمند با اسلیمی وختائی و فرم های طاقدارمعماری وناودیس خط وموسیقی و زندگی شرقی می یابید . 

دربعضی  عكس ها از سطح افق گرفته شده اما طوری دیده می شودانگار عکس هوائی است وناظر به نقشۀشهرهای بدوی است. 

 در رمان “برج های خاموشی “فصلی نوشته ام به نام ” دريای نقابدار” .می دانید که خیلی جاها در کویر، دريائی از شورآبه  زير لایه های رمل پنهان است .  در چند عکس شما ، آن دريای نقابدار، نقابش برداشته شده وانگار يک مشت موجودات درحال شنادر اين دريای زیرین نهانی اند. در اين بافت فلسهای ماهی را آدم حس میکند. يعنی خيلی نزديک شده اید به  اين ايده که کوير خشک درزير دريائی داشته یا دارد و شکل بالاي شن ها از موجهای دريای نامرئی تبعيت میکنند و اين همسانی بين نديدنی و ديدنی نکتة بسيار مهمی است که در اين عکس های شهودی ديده مي شود.  

 هنر ايرانی اين است که به محض اين که با شکل ظاهری روبرو می شود می خواهد ببيند پشتش چيست؟ باطنش کجاست ؟يعنی اين فرق می کند با نگاه غربی که ظاهر را نگاه می کند و به کشف ظاهر و روابط ظاهری می پردازد.  هنرمند شرقی وقتی ظاهر را نگاه می کند؛  به کوير نگاه می کند  دريا را می بيند يعنی اين دو را با هم مي بيند . نمی تواند به يک رويه بسنده کند بلکه به رويه های ديگرش فکر می کند. علتش همان  ادبيات  هزار ويک شبی است .  عين پياز که مرتب پوست مي کنيد يک لاية ديگر ظاهرمی شود ، پوست درپوست .البته بهتر که مغز در مغز باشد .  دراین لایه ها

هماهنگی بين بافت ها وریتم ها اهمیت دارد . هریک بافت خاص و متفاوتی دارند ، ایجاد تعادل بین آن ها شدنی است، کشف شدنی است . البته این توازن بر می گردد به تجربه ویک عمر نگاه وکار.

تأکید دارم که  در عکس های اين نمايشگاه معماری کوير مطرح شده است ؛ يعنی جسمانيت معماری کوير. کوير همواره آباد می شود از ويرانی نه اينکه آباد بوده ، ويران می شود ، بعد آباد می گردد ؛ بلکه آبادانی اش از ویرانی است وویرانی مکرر حیات اصلی و ساخته شدن آن است عين ارگ بم . در واقع” باد” معمار کوير است که می آ يد و از ويرانی و همسانی ماسه ها، يک شکل متفاوت و متنوع به وجود می آورد که  درمعرض تغییر مداوم است . نزديکترين تعبیری که از اين عکس ها می توان داشت  ، ثبت هنرتغييردهندگی مداوم باد است ريگ ها و شکل های کويری را.

درمعماری کویر همه چیز در معرض تغییر مداوم است، لکن در معماری انسانی، هیئت وشکل معماری ساکن است ، اما این سکون ظاهری است. مسئله فقط کرانمندی زمان است زمان حوادث کویری  کوتاه است ومی توانیم تغییرات آن را ببینیم وثبت کنیم در معماری شهرها نیزهمین قاعده حکمفرماست اما درزمانی درازتر . اگر تغییر  يک شهر را درعرض پنج قرن در نظر بگيريم  باد حوادث می آيد و در عرض پنج يا ده قرن شهررا به دشت یا جنگل تبدیل می کند . آن ری وبلخ کجاهستند ؟     

جغرافیای تاریخی کویر

گستره ای از جغرافيای کويری داريم که ازآن سوی  مغولستان  شروع می شود و از ايران و عربستان می گذرد تا به افريقا برسد. ما وسط اين دنيای کويری هستيم. کل اين کوير روی چهرة سيّارة زمين مثل لکۀ ماه گرفتگی،  بافت ورنگی متفاوت دارد ،ما درست وسط اين ضایعۀپوستی هستيم . اين جغرافيای کوير يک تاريخ و فرهنگ دارد و اين فرهنگ ها مشابه همند. اديان بزرگ، فلسفه های بزرگ چين و هند و ايران و مصر از دل اين کوير درآمده. يعنی ماجرای بی نهایتی آفاقش  ،  تغييريابندگی ، فناپذيری و دگرگون سازی که درجسمانيت کوير است روی فرهنگ ما تاثيرگذاشته است .  ما دنيا را بي ثبات و موقتي می دانيم. افق چون دور است درمه وغبار تبدیل به آفاق وبی کرانگی می شود و  طبيعتاً مسئلة آخرت ،  اديان و فلسفه های متافيزيکی مطرح مي گردد .  اقلیم های کويری ، بی کرانگی، نامحدود بودن، تغيير يابندگی مدام، خطرفنا و انتظاربقا  را به ساکنانش القا ميکند والبته مسائلی مثل سيراب نشدن، عطش دائمی، تقدیس آب و خورشید مطرح می شود . کنجکاوی در آفاق و فضاهای ناشناخته و غیب و خیال هايي از اين دست.  اين ايده هاکه  مستند است و در فرهنگ ما از قول نام های معتبر گفته شده، به نحوی در اين عکس ها انعکاس پيدا کرده است . تاریخ جغرافیائی کویر به این عکس ها  شکل داده ، يک مقدارآگاهانه بوده وبیشتر نیاگاه .   اهميت  عکس ها در اين است  که با واقعيت تاريخی کوير، واقعيت جغرافيائی کوير و فرهنگ جهانی کوير همسو است. بخش هايي از اين نمايشگاه،  ادامۀ تجربيات عکاسان ونقاشان پيشين از کوير را یادآورمی شود مثلا  شباهت های تنانگی کوير با بدن انسان که با عکس های مهندس مقتدر شروع شد و به کسان ديگرالهام داد مثل  دریابیگی و کلانتری وشباهنگی .  اما محوراصلی این کارها بر تکرار ریتم های نورسایه ، صور خیال دريای نقابدار، جغرافيای تاريخی صحرا ، خوف فناپذيری، آرزوی بقای محال ، تضاد وجود و عدم بناشده است که محصول  بخشی از تفکر ايراني است. اندیشه گری وخیال ورزی  جهان ایرانی  در اين عکس ها انعکاس پيدا کرده ونقطة قوت اين کارهاست . این تعابیر یک نگرنده است ، جدا از نوع ذهنيت، ماجرای تکنيک و مهارت و زاويه ديد و قضايای فنی که ربطی به نگرنده ندارد .   

 دراین عکس ها ، شباهت هر چه بيشتر معماری کويری بامعماری انسانی نمایانده شده ؛  از نظر این که شما معمارید اهمیت دارد . گفتم  انسان با الهام از  شکل های کويری، ( عموما شکل های طبیعت )سکونت گاه های خود را ساخته و اين شباهت گاهی  بسيار دور است وزمانی دقیق و مستند . در عکس هايي که در سالن قبلی بود ما شاهد  پس زمینه ای از منظره های رنسانسی يا تابلوهای بروگل بودیم .  اگر در عکس ها يا نقاشي هايي که از دورۀ صفویه و قاجاريه ازشهرهای خلوت ایران ساخته شده ، دقت کنيم فضای چند عکس  شما از کمپوزیسیون خط.ط وحجم هایش ،نزدیک به ترکیب بندی آن شهرهاست . به نحوی شباهت  معماری طبيعی و معماری انسانی جايي تلاقی پيدا کرده است .

 اين عکس ها هم از جهت ديگری روایتی مستند از معماری طبيعت می دهدکه الهام دهنده معماری انساني است  .  اهميت کاشفانه دارد که چگونه هنوز هم طبيعت برما چيره است وبه ما ياد می دهد که چگونه نگاه کنيم، چگونه بهتر ببينيم.   معماری طبيعت که می گوييم ساختة نور سايه هاست. يعنی بازی نور است که سايه های کم رنگ و پررنگي می سازد و به ساختن حجم های معماری کمک می کند و اين حجم ها گاهی حجم هايي هستند ريتميک .يعنی تابش نور طوری انتخاب شده که ريتم های مکرر به وجود آورد واين ريتم ها تابع  نور هستند نه تابع آن جسم. چون به محض اين که زاويه را عوض می کنيم آن ريتم ها متفاوت می شوند. جايي اين ريتم ها دقيق و هندسی هستند مثل عکسی که در سالن اول کارداريم  به نحوی نشانگر تراش متقارن وهمسان دریک حجم مدوراست وقا یادآور پایه ستون های  تخت جمشيد است و  نشان می دهدحجار و معمار چگونه با ديدن اين نوع ریتم های طبیعی ها به آن تراش های مساوی و هندسی رسيده اند.جاهايي کویرشکل هندسی دقيق دارد و جاهايي شکل های بی شکل انتزاعی  . ريتم خيلی زود در کارهای هنری کشف شده  اما ريتمی که تابع نور باشد و با تابش وجهت حرکت کند و با نورسايه ها بتواند بازی کند، در عکس های کوير ملموس تر به چشم می آید. 

به هرحال اين نمايشگاهی است در ستايش طبيعت . زمانی  انسان می پنداشت طبيعت قادرقاهراست والوهیتی از آن ساخت .درقرو خردورزی خیال بست بر طبيعت مستولی خواهد شد وآن را تا ورطۀ نابودی کشانید . اکنون انسان آگاه خودرا جزئی از طبیعتمی داند و حافظ آن . نمايشگاه نشان می دهد که ما عين طبيعتيم.  ريشه ها را به ما يادآوری می کند.

  نقاشان ، کمترجرأت مي کنند اين رنگ های نامتعارف عجيب وحجم های غريب راکه در طبيعت وجود دارد درآثار خودمنعکس کنند. همواره جايي کوتاه می آيند وکمی دستکاری خطی و تعديل رنگی می کنند. در حالي که طبيعت با جسارت هرچه تمام تر هر چيز نامتجانسی را به عنوان يک امر متجانس وهماهنگ عرضه و تحميل می کند. اين جادوی طبيعت است. طبيعتی که فراتر از ذهن و تخيل انسان عمل می کند و انسان با تخيل خودش درآن کند و کاو می کند.  تصور می کنم کمال انسان در اين است که با طبيعت همسو ویک دله شود . طبيعت همواره امکان کشف شدن مجدد  دارد و اصلاً يکی از کارهای هنرمند کشف مجدد جهانی است که بديهی شده و به نظر عادی می آيد  

ما ازطبيعت نمی توانيم فراتربرويم. علم ذره ذره به ما ياد می دهد آن ساختاری که در اتم است در کهکشان هم هست. وقتی چنين شباهت هايي در مقياس هاي بسيار کوچک و بسيار بزرگ وجود دارد، يا آن ساختار و هندسه ای که در بافت سنگ ها و درخت هاو موجودات ذره بینی است فراتراز تمامی هنرهای انتزاعی وتخیلی می ایستد ، اندکی می توانیم فروتن باشیم .  کل طبيعت ازيک مقدار عناصر شيميايي ترکیب شده که بشر هم بخشی ازاین ترکیب بندی طبیعی است .  وقتی وفات می کند به عناصری چون ازت، کربن و اکسيژن تجزيه می شود وجزء طبيعت می گرددتا دوباره از آن ها موجودات ديگر خلق  شوند. شاعر  قدیمی به این حقیقت دست یافته بود که حیات نهری است؛ موج هاش نو به نو زاده می شوند ومی میرند ودیگرباره موجودیتی دگرمی یابند .

 از لحاظ فرهنگی و از لحاظ انسانی ، اگر فروتن باشيم به کشف تازه هائی از طبيعت نائل می شويم و اين  مهم است. کشف طبيعت گاهی در علم اتفاق می افتد ، گاهی در هنر یک  چیزثابت  را دوباره متغیرنشان می دهی.   ستايش طبيعت يکی از مهم ترين عناصری است که در اين نمايشگاه ادم حس مي کند.

يک مقدار راجع به بیکرانگی طبيعت در کوير صحبت کردم مثلاً يکی از چيزهايي که در کوير مسحور کننده است آفاق است و نه افق. طبيعتاً برای نشان دادن اين آفاق گسترده، ناگزير ابعاد عکس هم باید گسترده تر باشد واين عالم بی منتها در کادر کوچک نمی گنجد. حالااین که اندازۀ عکس چه قدرباید باشد این به اندازه ای که در ذهن عکاس مخمر شده بستگی دارد . کسی که سال ها معماری کرده و عکس گرفته اندازه دستش است ونیاگاهش_  نه ازسرحساب وکتاب _ تشخیص می دهد که این فضا را مثلا در چه اندازه ای باید نشان داد . دلیل نمی خواهد حس هنرمندانه به تو می گوید که چه باید بکنی .  شکی نيست  اين گستردگی، بیکرانگی و تنوع شکل ها و انواع خطوط درهم پيچنده رانمی توانستيم در کادر کوچک نشان دهيم.

 ابعاد اثر گاهی اهمیتی اندامواردارد .  در مساجد ما وقتی ده تا کاشی را کنار هم می گذاريم  يک معنی می دهد وقتی صدتا کاشی هندسی هم شکل را کنارهم امتداد می دهیم می گذاريم،  ريتمی به وجود می آورد که فضای کاملا متفاوتی از اجزائش را می سازد .  يکی از جادوهای بصری مقابر و مساجد ما اين است که تکرار فراوان کاشی های همشکل و همرنگ از شکل و رنگ يک کاشی فراتر می رود و تبديل به يک مجموعة کهکشانی می شود که ديگر هيچ ارتباطی به آن رنگ و شکل ندارد و تبديل به يک فضا می شود. يعنی شما ناآگاهانه از يک حجم مادی به سمت يک حجم تخيلی می رويد.  کلام آخراین که  تخيل در نهايت وقتی پایگاه و پايۀ مادی نداشته باشد، تو را به جهان اوهام می کشاند .  جسمانيت و ماديت باید برايت مهم باشد و بعد تخيل روی آن سوارشود عین یک رقصنده ،  آن پايي که در خيال می رقصد بر پايي تاکيد دارد که روی واقعيت ايستاده.  تو به عنوان يک شاعر نمیتوانی از مملکت خودت يا از فضای امروز دور شوی و يک مشت خيالات برای خودت ببافی. آن خيالات زمانی اهميت دارد که با اين واقعيتی که دور و بر تو به عنوان يک شاعر هست، ارتباط داشته باشد و اين همان پای ثابت و پای رقصنده است.

کسانی که زياد روی تخيل محض به صورت انتزاعی فرمایشات صادرمی کنند  وبا پیش فرض های مستعمل _واین جا هنوز نو  _ روی واقعیت سمج اکنون داوری می کنند به نحوی مشمول آن طعنۀ طنزآمیز می شوند که من بهشان می گویم  “عرفونی ” یعنی از عرفان تنبلی ذهن وکلی بافی اش را گرفته اند ومعرفتش را نه . بگذریم !  

مقدمه ای برای کتاب کارت های خانوادگی

( مقدمه ای برای کتاب کارت های خانوادگی آقای نورالدین زرین کلک که در کالیفرنیا چاپ شد .)

بازشناسی هنرمند،  بی نقاب .

آقای زرین کلک عزیز

            من این بخت را داشته ام که بهترین آثارشمارا بارها دیده ام: از مجموعۀ زیبا وهوشمندانۀ فیلم های پویا نمائی تان ( مخصوصا امیرحمزه وگوردلگیر و  بنی آدم ) ،  تصویر گری مهربانانه وپرشفقت کتاب کودکان و طرح ها ونقاشی های هجائی تان که درباب ملانصرالدین آفریده اید تا پوسترهاوتجربه های متنوع گرافیکی؛ که هدف اجتماعی وفرهنگی شان توجه دادن شهروندان  به زندگی فردی وجمعی شان بوده است . این مجموعه ها هریک از ساحتی دگر، توانائی یک فرزانۀ امروزین را در برخورد با دنیای دیوانه دیوانه نشان می دهد .  اکنون از آن قله های ظرافت  پائین می آئیم تا دردامنۀ فراغت این عمر پرتلاش ، به اخوانیات هنرمندی نگاه کنیم که نمونه هائی از آن را برایم فرستاده اید .

            این مجموعه که در کار انتشار آن هستید خصوصی ترین بخش کارهنری شمارا دربرمی گیرد . نامه های خصوصی مصور ،کارت تبریک های تولد و ازدواج ، فکس هائی که با پیامی شوخیانه دورترین فاصله را  با نزدیکترین عواطف حسی نشانه می گیرد . 

دراین قلمرو ، زندگی خصوصی هنرمند بیشتر موضوعیت می یابد تا مهارت های هنری وعوالم اجتماعی آرتیست ودیگرقید وبندهای مرسوم  ؛ ازاین رو آزادتر کارشده و رهاشدگی ازنظارت عمومی ونگاه منتقدانه ، بدان حالتی از شیرینی و صمیمیت “درون خانواده”بخشیده است .  خانواده ای که درآن نوعی سلسله مراتب مقدر وجوددارد با “شاپسته” ای که ملکه خانواده است ودرظل حمایت امیر مؤمنان ومسیح درننوی آرامش تاب می خورد وسایه اش بر سر خانواده بوده است . با محوریت “دکترنقاش”  که صدراعظم بلاعزل این ملکه است و” روحی “و”نگار” وزرای داخله  و”فرهنگ”  وزیر خارجه وبقیه وابستگان  ودلخواهی که درون مرزهای ارتباط گاهگاهی ، به لطف وعنایت  یک سویه مجال تجلی می دهند  . این عشیره مهمترین آدم های  زندگی نقاش اند و با وجودآن ها نیازی به هیچ چیز وهیچ کس دیگر نیست ، این ها دنیای خصوصی هنرمند ، وطن او و مهمترین مخاطبان اویند وفراترازهمه  پناهگاه روانی ونهائی هنرمندعاطفی آسیب پذیرهستند.

رفتارنقاش با شهروندان اندک این حکومت نشین ، دوستانه و پر از دلتنگی های محبت آمیز است و قصد سفرهای پیاپی، نقاش را به صورت انسان / آیروپلانی در آورده که بین نقاط مختلف کره ارض درپروازاست ودرهرجا ،کوشای آگاهی یافتن وآگهی دادن به پیرامونیان است .

وقتی هنرمندی متن قابل قبولی درهنرکشورخویش ودرجهان می آفریند ، این حق را دارد که مارا با حواشی آن متن آشناکند . حاشیه هائی چون این پیام های مصور خصوصی ،که شایدزیر ساخت آن دنیای عمو می بوده باشد . 

            آقای زرین کلک عزیز

            آن چه شما درپی انتشارش هستید ، اگرچه به ظاهر طرح های خصوصی است اما درباطن از زندگی واقعی و روزانۀ شما نیرومی گیرد و حاوی  شوخ طبعی یک هنرمند در”بازی زندگی “و” بازی هنر” است . باور دارم که زندگی وهنر ذاتا یک بازی پیچیده وطبیعی انسان است که در آینۀ روزگار تا بی نهایت ادامه دارد .  که فردوسی فرمود :

به بازیگری ماند این چرخ مست                      که بازی بر آرد به هفتاد دست . 

” خنده” و” بازی” در متن  زندگی جدی فرهنگی ، موضوع مشترک کارهای ماست . اجازه می دهی که  نامه ام را با اشاره ای کوتاه به کارکرد خنده وبازیگری در هنر شوخیانه وعوالم رندانۀ ” گریه / خند ” به پایان برم :

 خنده ، بهترين سلاح  مبارزه با فاجعه اي خندستانی  است كه انسان رادر زندگي شخصي و زندگي بومی و جهاني محاصره کرده .   وقایع  به حدي فرساینده اند كه  با نديده گرفتنشان يا اعتراض بدان  نمي شود از چنبره شان گریخت ،خنده, يكي از شكل هاي روياروئي با اين فاجعه است . هرچند علاج واقعه نيست اما دست كم ترس شما را از يك ناشناختۀ بزرگ كاهش مي دهد. شايد خنده, مثل آواز خواندن كودكي است كه در تاريكي از كوچه مي گذرد، آواز مي خواند تا ترس خود را پنهان كند ونمی داند که کوچه انبارترسهاست وبی انتهاست .  وقتي دنيا در آستانۀ انفجار بمب هايي است كه مي توانند بارها و بارها زمين را غبار كنند  جائی برای چیرگی خنده یا گریه براین وضعیت خوف انگیز نیست.  اما می بینی که دراین زمانه ، دیگر نمی توانی باقاطعیت از نجات ورهائی وعشق سخن به میان آوری ، همه چیز درابهام وایهامی از عدم حتمیت و نسبی بودن وناپایداری  وپادرهوائی بین مرزها ، غرقه شده است . روایت ازاین دنیای وارونه کار با طنز و سخره،  طبیعی تربه نظر می رسد تا با قواعد متصلب آن ها که امور عالم را جدی وثابت انگاشته اند .  در اين دنياي بي رحم و جانشکار، ترديد در قاطعيت مرزها وشکل ها , ما را به طيفي از احتمالات راهبر مي شوند،طيفي از رنگ ها و نيم رنگ های دلخواه انسانی که تخیل آزاد آن محالات را امری ممکن جلوه می دهد . به كمك ذهن شكاك طنزانديش مي توانیم فضاي دشوار غير انساني را در هر سطحي براي خود تحمل پذير كنیم . غالب كساني كه كار هنري  مي كنند از همين جا شروع مي كنند يعني به يك ياوه گي همه سویه ، معنا مي بخشند. همان طور كه شكسپير اشاره كرده كه جهان, ياوه است و ما می کوشیم بدان معنا بخشيم . هستي در يك بي معنايي غرقه است كه انسان, به آن بي معنائي, معنائي ازخویش ودرخویش  مي بخشد . گرچه  معناهای اندک مایه  ، آن گسترۀ پوچ را به تمامی  نمی پوشاند .

 بازي كردن _دراین جا با خط وکلمه  _حركت مهمي از کارکرد طبیعی خیال محسوب مي شود . ما برگشته ايم به ريشه هاي هنر كه بازي بوده, يعني هنر و مذهب  از جادو ناشي شده اند و خود جادو و آيين از میل به  بازي آغاز  شده اند .در بازي كردن است كه بشر اوليه توانسته به وجود دست هايش, به حضور فكرش و به عالم خيالش پي ببرد و با اشیا ی موجود یا هرچه ساخته، بازي كرده، آن را آزموده ، دگرگون کرده ،  و اصلاً از طريق بازي به شناخت بیشترپیرامون رسیده است .  همانطور كه بچه ها در آغاز با روند بازی کردن است که روابط را درك مي كنند . بعداً وقتی بزرگ شدند بازي ها , شكل هاي منطقي تري پيدا مي كند .  هنر خلاف اموردیگر از آغاز بازی است وتاپایان بازی می ماند البته درشیوه های عالی تر ورمزی تر .  در اين بازي آن چه  اهميت دارد خيال است نه عقلانيت ، اصل دربازی هنر یاهنربازیگری ،  بي “سوزیانی” است نه فايده مند بودن ،  لذت است نه نفع شخصي .  اين بازي وقتي درست و کامل  انجام شود  اهميت یگانه ای می یابد .  در شعر با كلمات و مفاهيم و خيال ها و  درنهایت با  هستي ها بازي مي كنيد. در نمايش با حركات تن خودتان بازي مي كنيدوبازبان . در فيلم با نور و موسيقي و روایت های مکمل  بازي مي كنيد. در نقاشي با زی با خط/ خطی ها ، رنگ و نور و حركت وفضا اهمیت می یابد .  در مجسمه با فضا و حجم بازي مي كنيد ودر موسيقي با سكوت و صدا.  بنابراين حتا اگر به پوچ بودن هنر ، به نسبي بودن، غير عقلاني بودن و بي فايده بودنش برسيد يك نوع بازي ازمنتهای نومیدی  درمبتدای امیدی دیگر شروع می شود  .  در هر هنر نوعي بازي جريان دارد كه آن بازي تابع شكل هاي ناگزير آن هنر است و هنرمندي كه بخواهد اين بازي را عقلاني و منطقي و نظام مند و قالب پذير بكند به نحوي به ذات هنر_ حالا اگر نگوئيم خيانت_  بي التفاتی کرده است .  اگر خلاصه كنم : هنر را يك بازي فردي مي دانم كه در مجموع بازي هاي اجتماعي جائي براي خودش دارد ، ودرعوالم نسبی گری ؛گاهي اين بازي فردي روي بازي هاي اجتماعي تأثير مي گذارد . منظورم از بازي اجتماعي, آن روابط و ارتباطات جمعی  است . گاهي هم هنر براین ارتباطات وروابط اجتماعي تأثير نمي گذارد که اصلاً مهم نيست.  مهم اين است كه  بتواني اين بازي را با عشق ونوعی بی خویشی ادامه دهي و خسته نشوي و موقعي كه از بازي خسته شدي در واقع ديگر كار تو تمام شده اما بازي ادامه دارد . يك هنرمند زمانی  احساس مي كند  بايد بازي را به ديگران واگذارد و ارزش هنر, در همين است . اگر چه آدم تا پايان عمر دست از اين بازي برنمي دارد ولي تجليات اجتماعي هنر به هر حال جائي به اشباع مي رسد . بازي ازسوی یک هنرمند جائی و وقتی  تمام می شود , بي آنكه اميد خود را به تداوم بازي ,‌توسط شاعران ديگر و فيلمسازان و موسيقي دانان ديگر از دست داده باشد . اين همان خويشاوندي عظيمي است كه بين قبيلۀ متفرق هنرمندان, در دنيا وجود دارد .   ما و تمام كساني كه در سراسر جهان به كار هنري مي پردازند، در اين بازي مشترک انسانی باهم ودرهم تنیده ایم  . بازي لذت آوري است كه آدم ها در فرهنگ هاي مختلف مي توانند با اين زبان وزمینۀ  مشترک باهم, ارتباط برقرار كنند .  ديوانه هائي بوده ايم كه بی توجه به منطق و عقلانيت رایج  به اين بازي ناخواسته ، روی آورده ايم و آن را ادامه داده ايم و بعد از ما, ديگران چه بسا با اشتیاق بیشتر، این رؤیا وماخولیا را ادامه خواهند داد.

                                                            تهران/  ۱۹ تیرماه ۹۵ / کوی نویسندگان .

 

یادداشتی برای یک نمایش

ملال بی عملی جماعت تار میران .

به نمایش “شب آوازهایش را می خواند”  دعوت شده بودیم . دیدم و لذت بردم از کارگردانی سنجیده ، شعرگونه و نوآورانۀ رضا گوران وبازی های درخشان باران کوثری ، نوید محمد زاده وسعید چنگیزیان . پس از دیدن نمایش ، به تأملی در  موقعیت آن آدم ها رسیدم به “ملال بی عملی ” شان .  آیا ملال زندگی ( فردی واجتماعی ) آن ها را به بی عملی سوق داده بود یا بی کنشی آن ها را سوی  بی انگیزگی حیاتی می راند ؟ مرد ملالت تباه کننده اش را به زن ودیگران سرایت داده بود ، گرچه آن ها خود از ملولی وافسردگی عاری نبودند. انگیزه ای دگرگون کننده ، دراین زندگی کسالت بار نبود که به بیگانگی وپوچی دنیا معنائی ببخشد، خود اگر معنائی می توانست داشته باشد ؟  تا دیروقت با خانواده دربارۀ نمایش حرف زدیم .  حوالی شبگیر، درخواب ترکیب  “تارمیران”   به ذهنم آمد، بیدارم کرد . دیدم این واژۀ نویافته دربیداری هم معنا دارد : کسی که منفعلانه درتاریکی مسلط ، ذهنش دایم روبه مرگ می رود بی آن که مرگش اورا برهاند . معنای دیگرش ،  وضعیتی فاعلی است که فضای پیرامون ، فعالانه دیگران را به تاریکی می راند ومی میراند. معنای فردی و جمعی نیز دارد:  هم اشاره به قربانی شدۀ تاریکی و مرگ دارد هم دلالت برحضور  تاریک جان هائی میرنده ومیراننده .  می خواهیم از سقوط تن زنیم اما شرایط تراژیک زندگی ما ، بی اختیار واراده مان ، عمل می کند درمتن بی عملی .

این ترکیب نوظهور ، شعری را باخود به دنبال آورد که مرا بی هنگام  رو به روی مونیتور نشاند . آن را به کارگردان وبازیگران این نمایش که منشأ این بیدارخوابی و حلول این تعبیر وچنین شعری بوده اند تقدیم می کنم .

 

تارمیران

مرا نقش تو دادند

همین امشب وامروز

کسی نیست بخواهد که توباشد

فقط نقش تو ؛ میرندۀ تاریک !

که جان داشته و روشن بوده

تاریک روانی است کنون مرده به تن ، هان!

مرا تار ممیران !

نمی خواهم که جای توباشم

بجزامشب وامروز

براین صحنه واین جا

که بدانند کسان

کیست چنین بستۀ این عصر  و بسا زیسته این مرگ چنان

یکی آدم میرندۀ تاریک روان .

تارمیران

نه سزاوار بدین مرگ و

نه ازپیش چنین تیره روان

ازچه چنین گشتی واین نقش مرا دادی و

ازخوابم انگیختی امشب

_   بیدارترین هول درافتاده به جان از نفس دزد نهان  _

نه ! مرا هیچ دگر ، تار ممیران !                                   

                                                                                    ۸/۱۰ / ۹۴ / کوی نویسندگان .

یادداشتی بر یک نمایشگاه در نشر ثالث

رنج ها را پایانی باید چون شادی .

دوست عزیز

خواسته بودی چندسطری درباب این نمایشگاه بنویسم . با دیدن چند تابلو ، چیرگی تاریکی واندوه را دیدم برجان روشن آدمیان و سیطرۀ شرایط نا انسانی را که پرچ شده بود بر جسم ماندگان ودرماندگان عصرما .  تاریکی وغم میراست اگر به شادی وآزادگی ودل آگاهی ازپیرامونت برانی!  هنرمندان گاه با تجسم تباهی وتشویش روزگاری امن وآسایش را آرزو می کنند برای خود ودیگران.

دیدم شایستۀ این آثارنغز وآگاهانه ، نه نقد ونظر مرسوم بلکه همتراز دیرین نگارگری ایرانی ، شعر فارسی است که دردرازنای تاریخ شادی مستانه و رنج های جانکاه مندرج درکلام شاعران ، همواره یار غمخوار هنرمندان دیگر این مرز و بوم بوده است وچنین باد !    

تارمیران (۲)

آن که می افسرد از جان وجهان تاریک

یا که در روشنی خاطره  ها می گسلد بندش ازبند

هردو دراین نزدیکی ، درچشم اندازت هستند   

دیدی شان ، تیرگی دل ازمرگ بتر بود آنان را .

کودک از گل نازک تر و از عطرهوا باشد زیباتر

می نماید چیزی در ژرفای هواست 

که می پوساند کودکی را و خون را می پوشاند از زهر

ورنه اینان ، یاران وخویشاوندان ما

ازچه رو  دریک شب پیر و دلگیر و چنین ریمن واهریمن گشتند .

زهردرما_  در رگ هامان _ یک سان جاری بود

شاید که نیاکان غبارین مارا چون خود ، شکل دگرمی بخشیدند .  

تاریکی میرنده است ومیراننده

تارمیران صفت بسیارتر از بسیاران بود .

ما صدای سیارۀ مجروح خودرا نشنیدیم

آن  سکوت ممتد را در همهمۀ صخره و باد و باران 

دل عاشق را گم کردیم وجهان رنگش را باخت

 می توان باز به شیدائی و مستی دستی افشاند    

باده ازما مست است

گفت شاعر که : جهان هست ازماست . 

                                                                                    ۸ / ۱۰ / ۹۴ / کوی نویسندگان .

رونمایی فصلنامه اندیشه ایرانمهر

(درجلسۀ “شهر و ادبیات”  که به خوانش شهردرایران معاصراختصاص یافته بود و به مناسبت رونمائی فصلنامۀ اندیشۀ ایرانشهر( شمارۀ ۲۰ و۲۱ ) درخانۀ هنرمندان برگزار شد ، محمدرضا حائری ، جوادمجابی ، سیدمحسن حبیبی ، حسین سناپور سخن گفتند . جواد مجابی درارتباط معماری وادبیات به مسألۀ ” کشف درتوسط بشر” اشاره کرد که در پیدائی تمدن انسانی تأثیر عمده داشته است ،  موجودیت اتاق  به عنوان سکونتگاه ، سقف ایمن ، دیوارهای حافظ ، استعاره ای ازخانواده ومیهن ، وقتی اهمیت بیشتری می یابد که دراین اتاق به روی خود و دیگران باز یا بسته بماند . درگشوده به یک جامعۀ باز چه قدرمی تواند به آرامش وصلح وزیبائی اتاق هامان بیفزاید ؟ طرح نظریه ای نو، که نیازمندچالش فکری بیشتراست .)

تمدن و معماری اتاق ها .

                                                                        جواد مجابی

 ”  نه این که اتاق من ، همان اتاق تو باشد

نه این که غم همان شادی نباشد وسفاهت

اما دراین که توی اتاق گیرافتاده ایم ، حرفی نیست

بیرون می رویم واتاق با ما می آید

درهرجای دنیا اتاق باما ، درماست

کسانی خودرا شکل اتاق می یابند و

اتاق را می آرایند چون خود . . . “

“دراین اتاق ها” بیست وپنجمین مجموعۀ شعرمن است که ، این روزها، بخت انتشاریافته . این شعرها در ستایش جسمانیت وحجم مادی موجودات  است که من آن را تنانگی می نامم . تنانگی مادیتی است که نیازمندروح مجزا نیست ؛بلکه خود انرژی تجسم یافته ست .

اتاق پناهگاه ومسکن است . به این پناهگاه به عنوان معماری ناگزیر وتغییر ناپذیر بشری اندیشیده ام که تنها  تعبیۀ دری براین پناهگاه ، به عنوان کشفی انسانی ،برروند تمدن تأثیر نهاده است . اتاق ساختاری اجتناب ناپذیردارد  ، دیوارهائی دارد وسقف وکفی که ما را به قانون جاذبه برآن  استوارمی دارد . شکل ظاهری آن ممکن است صورت های هندسی متعدد بگیرد اما کارکرد آن از دوران غارتا امروزیک سان مانده است . انسان وحشی با پناهگاه ومسکنش درست مثل بقیۀ موجودات رفتارمی کرد . غار در و دربند  نداشت ، بازبود روبه طبیعت پیرامون . غاربشر همچون لانۀ جانوران وآشیانۀ پرندگان و کنام درندگان و مأوای آبزیان و هوازیان ، درطبیعت بود وجزءطبیعت . حیوانات بزرگتر آزادانه درطبیعت می زیستند ومی غنودند ، ضعیف ترها لانه وآشیانه ونقب می ساختند دردل طبیعت .   بشر تنها موجودی بود که برای حفظ جان خود در را آفرید . در، جداکنندۀ او ازخطرهای دور و بربود . اتاق چه آن گاه که ازخیزران وچوب و کرباس بوده چه حالا که از خشت و سنگ وفلز است ، چهاردیواری محکمی بوده که در داشته واین در به روی او باز و به روی دیگران بسته می مانده  است . دیوارها محافظان انسان بوده اند اما تاریکی راهم بر انسان تحمیل می کرده اند واورا از نورآفتاب ومهتاب وباد نشاط انگیز و تماشای دنیای بیرون مانع می شده اند ، پس انسان علاوه بر درمحافظ ورودی، درهایا دریچه های تماشادردیوارها کارگذاشته است .  دیوارهای چهارطرف انسان را از زندگی تا پس ازمرگ بسته بندی می کند . گهواره وتخت  نوعی اتاق کوچک محافظ است برای نوزاد . انسان زاده می شود دراتاق  رشد می کند دراتاق خانه ، دراتاق مدرسه و  اداره وکارخانه می کوشد ، دراتاق های معیشت وعیش ،خانواده تشکیل می دهد  دراتاق اخلاق و  قانون و اقتدار ، درچهارچوب های گوناگون زندگی اش را می گذراند ، همواره درفضای هندسی اتاق محدود ومحاط است ، حتی پس ازمرگ نیز اتاق کوچکی گور او می شود. اتاقی که خلاف اتاق های پیشین دری به بیرون ندارد،  گرچه به تعبیری  دری به دوزخ ومینو دارد .

از زمان غارنشینی سقف وکف ودیوارها به مثابه مسکن ناگزیر با ما آمده اند ، اما انسان با کشف عاملی چون در؛   رابطۀ خودرا با طبیعت پیرامون خلاف تمامی موجودات دوروبر ، به گونه ای دیگر برقرارکرده است  . دربیش ازدیوارها توانسته مالکیت فردی منحصر را برای ما مسجل کند . دررا که ببندی خلوت وامنیت فردی خودت را داری مگراین که دیگرانی خواه دولت یا دشمن بخواهند ترا ازپناهگاهت محروم کنند. واژۀ “فراز”  درزبان ما ، معنائی متضاد دارد : درعین بازشدن به معنای بسته بودن هم هست ؛ درست مثل کارکرد ذاتی در ها که به روی تو یا دیگری بازیا بسته می ماند ، عنصری  که هم محدودکننده است هم  رهائی بخش .

پنجره ابزار بده بستان اندکی است که آدمی پس ازکشف درجداکننده ، برای ارتباط گیری خودبا طبیعت با دیگران ؛ فراهم کرده است . درواقع پنجره نوعی نفی دیوار است . دیوارپنهان کنندۀ حضورآدمی بود مگردر واشود ، اماپنجره ها توانستند مهابت خوفناک دیوارها را که انسان را ازارتباط با دیگران مصون ودرامان می داشت بشکنند . تو ازدریچه های تعبیه کرده دردیوار به بیرون نظرداری و دیگران ازهمین پنجره ها ترا نظارت می کنند .یک پنجره درهردیوار نفی مانعی است که دیواربرای دیدار می آفریند ، درطول قرن ها ، هرچه ترس بشرازبیرون کمترشده ، پنجره هابیشترشده اند تا امروزه که گاهی دوتا سه دیوارخانه سراپاتبدیل به پنجره های شیشه ای شده است وبعضی جاها آدم ها درچهاردیواری شیشه ای زندگی می کنند، امری تناقض آمیز که دیده می شوی ودرعین حال می خواهی امنیت و خلوت خودرا داشته باشی . اتاق حجم هندسی ساکن است که آدمی زاد ،موجودنسبتا غیرهندسی متحرک را درخود می زایاند ، رشد می دهد ، زندگی اش را تا مرگ بین دیوارها ودرهایش ، بین سقف وکف خود تثبیت می کند . حجم بدن انسان وبدنۀ اتاق نوعی شباهت بین آن دورا یادآورمی شود اما ساکن ماندن اتاق وبی تسکین بودن آدمی این شباهت را کم رنگ می کند ،  درنهایت این اتاق است که مارا درخودپناه می دهد با اثاثیه ای که محصول مشترک توانائی ما و ظرفیت اتاق است،  هم زیستی مسالمت آمیزی داریم، هرچه اتاق را کامل ترکنیم زندگی ما ظاهرا درآن آسان تراست ، اگرچه درآغاز ما اتاق ها را به میل خود می آرائیم ، لکن اتاق پس ازسال ها ما را درخود،به شکل خوددرمی آورد با عاداتی که زوایا وخفایای دیوارها  برما تحمیل می کنندوفضاهائی که برای ما می سازند، بادریچه های اندک یا بسیاری که به بیرون دارد ارتباط ما را با طبیعت با همسایگان ودیگران کمابیش میسرمی سازد، با کوتاهی یا ارتفاع سقفش، مجال تنفس وخیال انگیزی ورفاه نامرئی را فراهم می کند. رفاه واقعی البته درکف اتاق با چینش  ابزارمدنی جدید، میسرشده است. باکشف درودروازه ، که امکان مالکیت ، فردیت ، خانوادۀ منحصر ، مجال فراغت و ، تفکر وتخیل بیشتر وبهتررا در چهاردیواری فراهم ساخته ، فرهنگ وتمدن رشد کرده وبه توسعه انجامیده است. 

 اتاق یک سلول است ، یک اتم ، متصل می شود به اتاق های دیگر ، ترکیب می شود با فضاهای وابسته ، تکثیرمی شود در انواع واقسام خود ، خانه یا آپارتمان را می سازد و مجموع خانه ها محله وشهر را می سازند واتاق ها درکوچه ها وخیابان ها ومیدان ها هربار به گونه ای مغازه و اداره وکارخانه  ورستوران وسایر عناصر ونهادهای شهری را شکل می دهند . درک اتاق به معنای ادراک شهرنیست . شهرموجودمستقلی است جدا ازاجزائش ، موجودزندۀ متغیری که شخصیت ظاهراساکن وباطن متحرکی دارد .  اما دراتاقت که راحت نباشی شهرازنظرت می افتد . میهن تو گاهی فقط اتاق تو خواهدبود ومنحصر بدان .

اتاق اما جسم است ، جسمانیت محض . یک مادیت شکل یافته توسط انسان ومحیط بر انسان وشکل دهندۀ عواطف وخیالات ورفتارهای روزانۀ آدمیزاد. این اتاق بی روح نیست اما روحش ازجنس متافیزیک وهمناک نیست ،متافیزیکی برخاسته ازفیزیک  ملموس اوست واز جنس جسم آن . تن اورا باید بشناسی وتنانگی اش را وروح تجسم یافته در مادیت صوری وفضای جاریش را ، تا بتوانی برهم کنشگری اتاق وآدمی را به گونه ای بهتر ،کارآمد سازی . 

درشهرها واین زمان ،ما خانه هامان، درواقع مجموع اتاق هامان رانمی سازیم ، برای ما می سازند، معماران برای ما می سازند و ناگزیر درآن ها ساکن می شویم. این اتاق ها به میل ما نیستند بستگی به ظرفیت مالی وتوانائی وذوق ما دارند. درشرایط مالی عالی شاید بتوانیم خانه ای بااتاق های باب میل خود،حتی بالاترازسلیقۀ خودپیداکنیم و زندگی مان را درآن بچینیم یا بگوئیم بیارایند .

معماران  اتاق ها را می سازند ، خانه وخیابان وشهررا . اما معماران همه یک جورفکرنمی کنندوتابع موازینی خاص نیستند .  اگر قانونی همه سونگر و بنیادین وآینده بین، بررشد وتوسعۀ شهر و مجموع آن به عنوان کالبدی کارآمد و زیبا نظارت نکند،توسعۀ شهری بنا بر طرح های گوناگون معمارهاوخواست خلق الساعۀ مشتری خصوصی یا دولتی، مجموعه ای می شود که در آن شهربه عنوان یک موجود انداموار وزنده ،که باید سازوار وسنجیده وکارآ باشد ، دریک اغتشاش بحران زا ،  هیأت شترگاوپلنگ پیدا می کند که سازگاری آدمیزاد فرزانه با چنین محیطی گاه محال می شود . ما وسط بحران عظیمی هستیم که محصول شهرناسازوارماست و آن ناهنجاری صوری و بی نظمی درونی ، نظم اندیشگی مارا به بی نظمی می راند وهنجارعاطفی مارا به کژتابی های مادی وعینی اش مبتلا می کند.

شعرهنرملی ماست وبه تعبیری درست تر روح هنرمادراین سرزمین است وازبین هنرها ، معماری کالبد این روح باید باشد که نیست .  شاید وقتی معماری ما با فضای پرانحنای موسیقی وخط ما همسازبوده است باغ های ما با فضاهای جادوئی مینیاتورهامان همگون شده است ، شعرما درکاشی وقالی وگچبریهای پرپیچ وتاب ونوررنگارنگ ارسی هاورفاه خاطروفراغت سرداب ها وبادگیرهاواشیای زینتی اتاق هامان هماهنگ بوده است البته اینها غالبا درخانۀ اعیان نمودپیدا می کرده است، اما حالا درخانۀ همان اعیان نیز بی سلیقگی ، ناهمسازی بنا وآن چه درآن است وربطشان به هم ، دل به هم زن است که ناشی ازبی ارتباطی همه چیز باهمه کس است . می دانیم که بی ارتباطی ظاهری وباطنی ، حاصل ذهن بی ربط ویاوه شده است .

برگردیم به اتاق ، که به هیچ روی درهیچ زمان ، ازاتاق رهائی وجدائی نداریم . اشاره کردم که انسان غارنشین همچون بقیۀ جانوران در پناهگاه بی در می زیست ، تا دررا کشف کرد ، ارتباطش با طبیعت قطع نشد اما محدود شد به این که کی دررا بگشاید .  درهامهم ترین  کشف تمدن بوده اند، همتراز آتش اما مهم تر و پیش ترازچرخ،  که درارتباط انسان با طبیعت تأثیرنهاده اند. جانوران در طبیعت می زیند وماباکشف در ودیوار ، خودرا ازآن ارتباط همگانی با موجودات طبیعت منقطع کرده ایم . در یک نماد واستعاره می تواندباشد ، دورخانه هامان دیوارهای سنگی و فلزی کشیده ایم _این اواخر که نیزه های فولادی هم بر آن ها نشانده ایم . دورشهرها وبندرها هم حصارو بارو نشانده ایم ، دورکشورهامان مرز مرئی یا سیم خاردار کشیده ایم، لاجرم بین خودمان ودیگران دیوارهای نامرئی بالا برده ایم .

اتاق نه مطلقا خوب است نه نسبتا بد . اتاق امنیت خاطر  وخلوت  عشرت ومحل کار وعرصۀ تقابل وبقاست، دراتاق ها نسل بشررا تا مرزتهدیدکننده ای تکثیرکرده ایم، علم را درپناه این دیوارها رشد داده ایم ، زیرهمین سقف ها هنرآفریده ایم ، جنگ وزلزله وسیل وآتش فشان اتاق هامان , هستی و بودن مان را می خواسته ازبین ببرد  ، با کار ومقاومت و صلح وزیبائی اندیشیده دراین اتاق ها ، شهرها وکشورهامان را آزاد وآبادکرده ایم . تمدن ازاتاق های کار ما شروع شده وبه اتاق های فراغت ما برگشته و به ما موجودیت تازه بخشیده است . اتاق موجودی زنده است ، آن که آن را مرده بپندارد ، برخویش ستم کرده است . اتاق ها اما همیشه یارما نیستند ، درکارمدارا و آشتی نبوده اند ، اتاق ها گاهی برسرما آوارشده اند ، شاهد مرگ به موقع یا باعث فنای زودرس ماشده اند، اتاق بی رحم است؟ شفقت به حال ساکنانش ندارد؟نه ! اتاق آئین خودش را دارد، باید آن آئین ورفتار خاموش رابشناسی، اتاق ها وخانه ها درشهر وکشورها وجهان تراپناه داده وتا امروزت کشانده است  بایددرون این حافظۀ بشری، بینای هشیارهمدم همیشگی ات، شایستۀ  همذات وهمزادتمامی عمرت باشی .

اتاق معمارتاریخ است ، معماری تاریخ ازاتاق ها شروع می شود ، اتاق ها با ناهمزمانی  شگرف ، حضوربشری ما را از دیرینه سنگی واعصاراسطوره ای تا دوران شرکت های فراملیتی سرمایه داری  در هم گره زده است . بین این دیوارها ، که درسراسر جهان ودرسراسر زمان گسترده اند، درهائی بازشده است روبه چشم انداز دمکراسی و آزادی آرمانی ودریغا به موقع بسته نشده به روی فاشیسم واستبداد وحماقت که میلیون ها اتاق وساکنان بیمزده اش را به خفقان وشیون واندارد .  اتاق ها حالادیگربه هم شباهت ندارند ، اتاق های سرمایه داری با اتاق های سوسیالیستی ظاهرا متفاوت اند، اماچه زود جایشان را باهم عوض می کنند. اتاقی که در آن جاسوسی ازدنیا ، جنگ های جهانی ، شوم ترین وقایع تاریخی روی می دهد ، کناراتاقی است که شعرزیبائی ، حماسۀ صلح و آرمان همزیستی عاری ازخشونت سروده می شود . اتاق تن می زندازاین که بخواهی آن را به هرشکلی که می خواهی بسازی وبه هرراهی بکشانی ، پناهگاه را آبریزگاه کردن فقط ازما برمی آمد تااز هرجانوردیگر .  

اگرچه سعی کرده ایم دربعضی جاها دیواررا برداریم وآن را به شیشه وپنجره هابزرگ تقلیل دهیم اما دیوارشیشه ای هم دیواراست و درهای کلون دار پیشین حالا فقط با رمزوشماره بازمی شوند. اتاق ازآغازتا امروز تغییر نکرده است ، کارکردش به عنوان پناهگاه ومسکن همان بوده که هست بایک تفاوت که درها به صورت روزافزونی مارا از طبیعت وموجودات آن جداترکرده است .

 در اتاق که امری ذاتی نبوده اما ضروری شده ،حالا ازحدود مادی خود تجاوزکرده ومعنوی ونامرئی شده است : دری شده که ما بر ذهن خودداریم ذهنی که به روی کسانی و چیزها و مفاهیمی آسان  بازمی شود وبه روی مسلکی ، عقیده ای ، آئینی ، منش وروشی همچنان بسته می ماند .  

به اتاق بی درودیوار می اندیشم اما آن دیگراتاق نیست . ازاتاق ها ، رهائی نداریم ، اما با رفتن به بیشه ودشت وکناررود ، باگذراز آسمان ودریا وکوه ، باسفرها ازفراسوی مرزها و باورها ، می خواهیم خودرا ازبسته بندی شدن درحجم اتاق ، خانه ، شهر ، حتی مدنیت حاضر برهانیم اما اتاق پیروزمندانه درتاریکی شب مارا به خودمی خواند وفرزند بیم زده رادرچهارچوب مقدرش می خواباند .

مطالب قدیمی تر  مطالب جدیدتر